تبليغاتX
●•▪ WwW.irNew.ir ▪•●

آدرس آي پي:
سيستم عامل:
نسخه: بيت
اندازه تصوير:

●•▪ WwW.irNew.ir ▪•●

صفحه خانگي اضافه به علاقمندي ها نقشه سايت
تبليغات

تبليغات

تصوير روز


 

امکانات ديگر


 

تقويم

تبليغات

با ورژن جديد نرم افزار گفتار به نوشتار با ما باشيد

پر طرفدارترين نرم افزار چند ماه اخير در ايران... ورژن جديد نرم افزار تبديل گفتار به نوشتار speech recognition software 2 CD + Book 2 سي دي به همراه يك كتاب پر طرفدارترين نرم افزار چند ماه اخير همراه با راهنماي نصب فارسي متن

فروشگاه حراجيها


آموزش تکنيکهاي تست زني کنکور

کنکور را يک شبه بخوانيد آموزش تكنيك هاي تست زني در كنكور کنکور را يک شبه بخوانيد مهندسي معکوس حتي بدون معلومات کشف گزينه صحيح در 5 ثانيه ثانيه اول:خواندن گزينه 1 ثانيه دوم:خواندن گزينه 2 ثانيه سوم:خواندن گزينه 3 ثانيه چهارم:خواندن گزينه 4 ثانيه پنجم:زدن گزينه صحيح .

فروشگاه حراجيها 


عينک 3 بعدي آناگليف

براي اولين بار در ايران عينک ? بعدي آناگليف (اصل انگلستان) به همراه يک DVD شامل درايور سه بعدي ساز کامپيوتر و يک بازي هيجان انگيز کاملا سه بعدي و انيميشن و تصاوير سه بعدي …

فروشگاه حراجيها

شال عشق 

شال عشق براي دوست يا همسر خود حتما شما هم از روش يكنواخت بستن شال خود خسته شده ايد! به دنبال مدل هاي جديد و متنوع هستيد؟! چطور شال خود را زيباتر سر كنيم؟! فقط با آرايش چهره زيبا نمي شويد... اگر روسري و شال خود را به زيبايي سر كنيد جذاب ترو زيباتر خواهيد شد...  

فروشگاه حراجيها

پشتيباني آنلاين



معرفي سايت به دوستان

 
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:


Powered by ParsTools

خوش آمديد
تبليغات
موضوع: عاشقانه | نويسنده: MDD

نسیم نفس خداست...

 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم  گفت و گوست


 
تبليغات