تبليغاتX
[ www.IrNeW.Ir ] ıllıllı عکس های بازیگران ایرانی و خارجی و هالیوودی,موزیک پرتال,اس ام اس, کلیپ دونیıllıllı ●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●
موضوعات مطالب
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
آمار و امكانات
تعداد بازديدها :

Google PageRank Checker
فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :

خبرنامه





Powered by WebGozar

درباره سایت
به وبسایت ایرانیان امروز خوش آمدید. آدرس اصلی سایت :

W W W . I R N E W .I R

ما را با نام دوستیابی ایران امروز لینک کنید

ورود به سایت

نام کاربری :
کلمه عبور :

جهت فراموشی رمز عبور

نام کاربری :
ایمیل :
لينك دوستان
تبلیغات
تبليغات

بزرگترین وبسایت سرگرمی تفریحی ایرانیان  

 
پيام مديريت سایت : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين سایت خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب سایت ياري رسانيد .
داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین

داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.

پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند .

ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابک گفت: خواهید دید.
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟

بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.

چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد…. پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.
پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .

آخرین گفتار بابک (به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی)
چنین بوده است :


تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود .

تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !

این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .

من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب برهانند.

اما تو ای افشین . . . در انتظار و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود: ” پاینده ایران ”

 

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ ۲ صفر سال ۲۲۳ هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است

اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد .
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند(تاریخ ایران-دکتر خنجی)

معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن ۳ بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت. در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز کرده است


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 88/11/01 توسط: MDD | لينك ثابت |
کمیک ..... پس از هدفمند شدن یارانه ها چه اتفاقی میافتد؟

کمیک ..... پس از هدفمند شدن یارانه ها چه اتفاقی میافتد؟



دسته بندي مطلب : عاشقانه| نوشته شده در 88/10/29 توسط: MDD | لينك ثابت |
●•▪ جواب مسابقه اینترنتی تفسیر سوره اسرا سایت راسخون (جواب مسابقه راسخون: شرکت کنید) ▪•●

مسابقه اینترنتی تفسیر سوره اسراء

 
موسسه فرهنگی هنری راسخون با همکاری معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه برگزار می نماید. دومین مسابقه همزمان اینترنتی ماه مبارک رمضان

تعداد برندگان: 400 نفر

جوایز:
نفر اول تا پنجم : لپ تاپ ،کمک هزینه سفر حج عمره، کمک هزینه سفر به عتبات عالیات ، کمک هزینه سفر به سوریه ، کمک هزینه سفر به مشهد مقدس (فقط اعضاء سایت برنده این جایزه ها خواهند بود)

سایر برندگان :
سکه طلا راسخون، چادر مسافرتی، تندیس، پک ورزشی، پک فرهنگی

مهلت شرکت در مسابقه و اعلام اسامی برندگان پایان مهر ماه می باشد
افرادی که 8 سوال از 10 سوال را پاسخ صحیح داده باشند در قرعه کشی شرکت داده خواهند شد.

پاسخ تمامی سوال ها در کتاب
تفسیر سوره إسراء نوشته حجت الاسلام والمسلمین قرائتی موجود می باشد.
 
برای دیدن ادامه مطلب را در پایین کلیک کنید
 


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 88/06/15 توسط: MDD | لينك ثابت |
▪•●حکایت یکی از غم انگیز ترین روزهای زندگی احمدی نژاد●•▪

به نظرتون چرا احمدی نژاد چرا اینقدر دروغ میگه اون هم این قدر ضایع , کسی نمیدونه؟

احمدي‌نژاد گفت: روزي كه رئيس‌جمهور سابق كشور با آن وضعيت به فرانسه رفت يكي از غم‌انگيزترين روزهاي زندگي‌ام بود؛ چرا كه شيراك بالاي پله‌ها ايستاده بود و رئيس‌جمهور ايران پله‌هاي متعدد را پشت‌سر گذاشت تا به او برسد.(قسمتی از صحبت های دیروز احمدی نژاد در رادیو)

حدود یک سال پیش احمدی نژاد چنین ادعایی مطرح کرده بود و من در ادامه مطلب و در انتهای صفحه  کلیپ سخنان احمدی نژاد و عکسی که نشان می داد اظهارات احمدی نژاد خلاف واقع است و شیراک از احمدی نژاد در پایین پله ها به گرمی استقبال کرده است را درج کردم.

ولی در اینجا جا دارد از احمدی نژاد سوال کنیم آیا در روز سخنرانی در کنفرانس دوربان که مسوولان حدود سی کشور دنیا در اعتراض به سخنان شما  سالن را ترک کردند و عزت ملی ما لگد مال شد از روزهای غم انگیز زندگی شما نبود؟

عکس ها را می توانید در ادامه مطلب ببینید:

لینکهای جالب:

» ▪•●احمدی نژاد: ادعاهای ما متاسفانه در حد شعار باقی مانده است و مردم با این شعارها همراهی نمی کنند.●•
نوشته شده در هفتم خرداد 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

» ▪•●عکس های دوربین دات نت از همایش دیروز هواداران موسوی●•▪
نوشته شده در هفتم خرداد 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

» ▪•●برگزاری همایش دوم خرداد در استادیوم 12هزارنفری آزادی●•▪
نوشته شده در هفتم خرداد 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

» ▪•●عکس های آرش و آیسل مخصوص بکس پاتوق سرگرمی●•▪
نوشته شده در ششم خرداد 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

» ▪•●مد در آخرین شب فستیوال کن●•▪
نوشته شده در ششم خرداد 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

▪•●دانشجویان علم و صنعت عوامل برنامه منطفه آزاد را از دانشگاه اخراج کردند.●•▪

▪•●جنون زیبایی در ایران●•▪

» ▪•●مقایسه تصاویر دانشجویان هوادار احمدی نژاد و میر حسین موسوی ●•▪
نوشته شده در سی ام فروردین 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

» ▪•●عکس های خاطره انگـــیز از ایران در دهه 1340●•▪
نوشته شده در سی ام فروردین 1388 در عكس ميخواي..؟!! از كدوماش ميخواي..؟!!!!

» فقط 2 ماه: اين روزها كسب درامد هم شده راحت و بي دردسر كاملا واقعي
نوشته شده در پنجم فروردین 1388 در ::عکس خفن,دوست يابي,كليپ،موزيك،سرگرمي::

دوستان عزیز از این لینک میتوانید به کنترل پنل خود رفته و از پستهای فوق خفن این بلاگ دیدن کنید همچنین میتوانید لیست اعضا سیستم دوستیابی را مشاهده کنید لینک عضویت برای کسانی که عضو نیستند.

مجله دانلود موبایل بلاگ جدید

بازدید وبلاگ یا وبسایتت کمه اینجا رو کلیک کن ۱۰۰٪ واقعی

صفحات جدید



دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 88/03/07 توسط: MDD | لينك ثابت |
فاحشگی یا ....
با سلام
هفته پيش من تو يه سايتى يه مطلبى به نام فاحشه دعا يم كن رو خوندم و چون برام جالب بود براى گروه فرستادم. توى اين يك هفته نظرات زيادى در مورد اين مطلب دوستان نوشتن كه فاحشه گى خوب است يا بد!!!! ميخواستم به همه دوستانِ خوبم بگم كه مطلب رو خوب نه خواندند ، چون اصلا منظور نويسنده در مورد خوب يا بد بودن عملِ فاحشه گى نبود!!!!!
فاحشه گى توى تمام اديان و فرهنگ ها كاره نه پسندى است، اين يه چيز واضح و روشنى است
كسانى كه اين كار رو ميكنن ۳ دست هستند:
۱- كسانى كه بيمارىِ جنسى دارند و با يه نفر ارضا نمى شن، خوب اين دست توى هيچ فرهنگ و جمعى مورد قبول نيستند.
2-يك دست هم هستند كه چون دوست ندارن به خودشون زحمت بِدن و اصولا تنبل هستن ، به نظرِ خودشون آسون ترين راه رو براى پول در اوردن انتخاب ميكنم و مثلا ميخواهند ميان بر بزنن و بد كه پول در شدن خودشون رو از اين كار بكشن بيرون كه البته نميشه چون اين كار مثل اعتياد ميمونه و هيچ وقت نمى تونن تركش كنن!

۳- و دست سوم كه منظور نويسنده مطلبِ دعا يم كن فاحشه اين دست است: كسانى كه فكر و روح و قلب شون اين كار رو قبول نداره ولى واقعا راهى به جز اين براشون باقى نمونده، كسانى كه اول پيش خدا و وجدان خودش شرمنده و خرد ميشن و بد اين كار رو ميكنند مثل مادرِ امين ۱۲ سال كه ميخواست كليهِ اش را به فروش!
بد به حال كشورى كه فاحشه گى اش از دست سوم باشه و بادا به حال كسانى كه شرايطى تو جمعى ايجاد ميكنن كه افراد مجبور به فاحشه گى بشوند.
لازمه بگم كه در كشور هاى غربى كه اين همه به بى باند و بارى معروف هستن اصلا فاحشه گى يه دست سوم وجود نداره چون حتى اگر كسى هيچ كارى بلد نباشه يا هيچ پولى نداشته باشه اولا براى بچه هاى زير ۱۸ سال، دولت ماهانه پولى را بابتِ مخارج غذا ، لباس ، مسكن ، مدرسه و حتى هزينهِ مسافرتِ تابستان رو به پدر و مادر اون ها پرداخت ميكنه . دوما كسانى كه بچه ندارن اگه كار نكنن دولت ماهانه يه پولى كه فقط باهاش بتونن خودشون رو اداره كنن ميده.

واقعا براى مملكتى كه اين همه دم از خدا توش زده ميشه متاسفم كه در اون فاحشه گى يه نوعى سوم باشه و به نظرِ من بايد به دولت مردانِ با غيرت غربى آفرين, گفت كه در كشور هاشون كسى به خاطره سير كردن شكم بچّه اش تن فروشى نمى كنه!!!!!!!


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 87/05/14 توسط: MDD | لينك ثابت |
چه زيبا..........................

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 87/05/06 توسط: MDD | لينك ثابت |
داستان عاشقانه
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت

 
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان .....

بازدید وبلاگ یا وبسایتت کمه اینجا رو کلیک کن ۱۰۰٪ واقعی


صفحات جدید

 آهنگهای درخواستیفیلمهای جدید تعبیر خواب مد لباس خانومها

ما را با نظرات سازنده خود دلگرم کنید


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 87/03/12 توسط: MDD | لينك ثابت |
شباهت خیلی جالبه حتما بخونید

شارون استون

مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ببخشید، شما "شارون استون" نيستين؟

زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه "شارون استون" هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه ...

بازدید وبلاگ یا وبسایتت کمه اینجا رو کلیک کن ۱۰۰٪ واقعی


صفحات جدید

 آهنگهای درخواستیفیلمهای جدید تعبیر خواب مد لباس خانومها

ما را با نظرات سازنده خود دلگرم کنید



دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 87/03/12 توسط: MDD | لينك ثابت |
داستان عاشقانه

عشـــــــــق بـــــي پــايــان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

...

منبع : www.BIYA-TOO.BLOGFA.COM

درد عشـــقي كشيده ام كــه مپرس
زهر هـــجري چشيده ام كـــه مپرس

گشتـــه ام در جهـــــــان و آخـــر كــار
دلبــــــــري بـــرگـزيده ام كــــه مپرس

من بـه گــوش خود از دهـــنش دوش
ســـــــخناني شنــيده ام كه مپـرس

سـوي من لب چه ميگزي كــه مگوي
لب لعــــــــلي گزيده ام كــــه مپرس

بهترینها را در اینجا هم میتوانید ببینید فقط کافیست امتحان کنید


صفحات جدید

 آهنگهای درخواستیفیلمهای جدید تعبیر خواب مد لباس خانومها

ما را با نظرات سازنده خود دلگرم کنید


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 87/02/29 توسط: MDD | لينك ثابت |
داستانهای ماندگار

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .


صفحات جدید

 آهنگهای درخواستیفیلمهای جدید تعبیر خواب مد لباس خانومها

ما را با نظرات سازنده خود دلگرم کنید   


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 87/02/14 توسط: MDD | لينك ثابت |
داستان عاشقانه

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

پسر گفت : نه ، نيستي

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش

ميکرد

اماپسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 86/11/21 توسط: MDD | لينك ثابت |
داستان عاشقانه

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

joinus1yl.gif

www.LBOX.VEB.IR  لینکتان را ثبت کنید


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 86/09/26 توسط: MDD | لينك ثابت |
داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه

72.jpg

روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه بقيه روزهاهم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگيش 296 سكه 1سنتي 48 سكه 5 سنتي 19 سكه 10 سنتي 16 سكه 25 سنتي 2 سكه نيم دلاري ويك اسكناس مچاله شده 1دلاري پيدا كرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد درخشش157رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئي از خاطرات او نشد.

فرستاده شده توسط گروه جرقه


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 86/08/20 توسط: MDD | لينك ثابت |
یک داستان کوتاه عاشقانه

کارن به اتاق خواب رفت و پيتر را که روي تخت دراز کشيده بود در آغوش کشيد و آرام در گوشش گفت: "دوستت دارم" اما پيتر جواب نداد. اصلا هيچ عکس العملي نشان نداد. کارن شانه هاي پيتر را تکان داد و با نااميدي پرسید: "پيتر منو دوست داري؟" اما پيتر باز هم جواب نداد و فقط به کارن خيره شده بود...
کارن که ميدانست جوابي نخواهد شنيد بلند شد و خرس کوچکش، پيتر، را کنار بقيه عروسکها در طاقچه گذاشت و خوابيد

WwW.BiYa-ToO.BlOgFa.CoM


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 86/07/30 توسط: MDD | لينك ثابت |
عشق حقیقی

عشق حقیقی!

 

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد!

گفت: عشق آسودگیست، خیال است...! خیالی خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشق های زودگذر، عشق های سادهء اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای!

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی...!!

گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی!

گفتم: عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خویشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است!

گفتم: عشق درد است! دیر است و سخت است!

گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد، مگر به مرگ...!!!

 

و اما...:

عشق حقیقی چیه؟ به چی می گن عشق حقیقی؟ کی عاشق است؟ کی معشوق؟ اصلا" عشق چیه؟ چه جوری عشق بوجود میاد؟ چرا می گن عشق ؟...

اصلا" من عاشق هستم؟ من تونستم خودم را عاشق نشون بدم، من عشق حقیقی را می شناسم، من عاشق حقیقی بودم؟ من چه چیزهایی را برای داشتن یک عشق حقیقی می شناسم؟ ...

این چند روز عشق های الکی را با همهء وجودم حس کردم، فرق بین عشق های راستین و حقیقی و الکی را فهمیدم، دلم برای خیلی از عاشق های حقیقی که معشوقشان عشق الکی داشت سوخت، آنوقت بود بود که با همهء وجودم از خدای مهربانم می خواستم که هیچ عاشق راستینی را به چنین دردی مبتلا نکنه، هیچ چیزی تو دنیا آدم را تا به این حد خورد نمی کنه که بفهمی کسی را که با همهء وجودت، با همهء پاکی خودت، با همهء صداقتت دوست داشتی، عشقش به تو راست نباشه و الکی دم از عشق و دوست داشتن می زده!!

چرا این روزها عشق ها راست نیستند؟ چرا این روزها همه خیلی راحت دم از عشق می زنند؟ چرا وقتی عشق را نمی شناسند از آن حرف می زنند؟ چرا عشق را زیر سوال می برند؟ چرا دوست دارند خودشان را عاشق نشون بدن درصورتی که باطنا" عاشق نیستند؟ چرا با عنوان عشق دل خیلی ها را می شکنند؟ چرا دلشون می خواد عشق را بی هویت و بی اساس جلوه بدهند؟ چرا عشق را بی آبرو و بی اهمیت می کنند؟ چرا عشق را با چیزهای دیگر برابر می دانند؟ چرا عشق را فقط تو هوس و لذت بردن می بینند؟ چرا این روزها عشق با هوس و شهوت یکی شده؟ مگه اینها خودشان تو این دنیا زندگی نمی کنند؟ مگه اینها زندگی را دوست ندارند؟ مگه اینها نمی خوان روزی کسی را کنار خودشان داشته باشند؟ کسی که عاشقشون باشه، کسی که فقط مال آنها باشه؟ چرا نمی خوان عشق را بشناسند؟ چرا نمی خوان بفهمند که عشق خیلی بیشتر از آنی که فکر می کنند، عشق لذتش خیلی بیشتر از آن هوس و شهوتی که با عشق برابر می دانند؟ چرا باعث می شوند که دیگه کسی عشق را باور نداشته باشه؟ تا کسی دم از عشق می زنه همه با شک و دودلی به آن نگاه کنند؟ چرا، چرا، چرا؟؟؟...

دل های بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند، عشق هایی که جان دادن در کنارش شور انگیز است، اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی می تواند باشه؟ این عشق ها همیشه تو فضای جادویی اسطوره و افسانه سر گردانند و تو دل کلمات شعر و حلقوم ناله های موسیقی و تو روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی هستند که می دانند که نمی آید! راستی چرا عشق ها راستند و معشوقها دروغ؟! تازه مگه عشق به بیتابی شورانگیز دل در جستجوی گم کردهء خویش نیست؟ معلوم است که من از عشق های بزرگ حرف می زنم نه عشق های شدید از نیازی که زادهء بدون او به سر بردن است نه احتیاجی که فقر بی کسی است، ترس از مجهول ماندن نه درد محروم بودن...!!!

میدانی: عاشق شدن آسان است اما عاشق موندن خیلی سخت است! خیلی ها عاشق می شن، شاید خیلی شدید دلبسته بشن، اما چون عشق را نشناختند، چون عاشق حقیقی نبودند، چون هنوز حقیقت عشق را درک نکردن، چون عشق را در نیاز می دیدند، چون عشق را تنها در ترک تنهایی می دیدند، چون عشق را در رفع احتیاجشون می دیدند، چون تشنهء عشق بودند نه لایق عشق ، چون به دنبال کسی بودند که بتوانند باهاش زندگی کنند نه اینکه بتوانند بدون آن زندگی کنند، چون عشقشون یک عشق خام بوده و عشق خام کلام دوستت دارم را ابراز می کنه چون به معشوقش محتاج است، اما عشق پخته به معشوقش محتاج است چون دوسش داره، برای همین خیلی زود عشقشون سرد می شه و از بین میره، آنوقت هست که تنفر بوجود میاد و عشق جلوهء خودش را از دست می ده!!

ولی ای عزیز من!

تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار و کلام سادهء عاشقانهء خودت را خالصانه بگو و همیشه به یاد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده است! "دوستت دارم" جمله ای که عاشقانه شاید روزی هزار بار بهم می گوییم، شاید قشنگ ترین و در عین حال مناسب ترین جمله برای حال عاشقا باشد، اما ای کاش همیشه صادقانه و از ته دل و مهم تر از همه جاودانی باشد! عاشق باش، صادق باش، پاک باش، بخشنده باش و بدون انتظار!!

عادت همه چیـز را ویران می کند و از بین می برد، وای به روزی که چیزی ـ حتی عشق ـ عــادتـمان بشـه، عاشق کم است و حرفهای عاشقانه فراوان، دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست، عشق کلمه نیست که عاشق شدن حرفی بشود، عشق تکرار نفس های عاشق و معشوق است، آرام آرام میاد و می رود و عاشق را از طراوت مرورش سرشار می کند، عشق کلمه نیست که ما را در بند زمان اسیر کنه و محدود به یک موقیت و زمان باشه، عشق جاودانی است، عشق بخشیدن است، عشق فراموش کردنی نیست، بلکه بخشیدن است، عشق گوش دادن نیست، بلکه درک کردن است، عشق دیدن نیست، بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست، بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است، عشق همیشه به یادش بودن است، عشق دلشورهء آن را داشتن است، عشق یعنی غرورت را بخاطرش بشکنی، عشق یعنی برای موفقیت آن هر کاری بکنی، نه اینکه آن را نردبانی برای بالا رفتن خودت قرار بدی و آن را بشکنی، عشق یعنی در همه حال آن را کنار خودت حس کنی، عشق یعنی به جز آن کس دیگه ای برات مهم نباشه، عشق صداقت داشتن است، عشق راست بودن است، عشق پاک بودن است، عشق خیانت نکردن است، عشق همهء وجودت را بخشیدن است، عشق انتظار نداشتن است، پاکترین عشق آنجاست که انتظاری نباشه، پاکترین عشق آنجاست که صداقت و پاکی باشه!!!

عشق ؛ بخشیدن، از خود گذشتن، درک کردن، احساس کردن، صبر داشتن، انتظاری نداشتن، راست بودن، پاک بودن، یکی بودن، همراه بودن، دوست بودن، همدل و همزبان بودن، ایمان داشتن و با معشوق به خدا رسیدن است!!...

 

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!

عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا!

عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر!

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست!

عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو!

عشق یعنی عاشق بی زحمتی؛ عشق یعنی بوسهء بی شهوتی!

عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی!

عشق یعنی دشت گلکاری شده؛ در کویری چشمه ای جاری شده!

یک شقایق در میان دشت خار؛ باور امکان با یک گل بهار!

در خزانی برگ ریز و زرد و سخت؛ عشق تاب آخرین برگ درخت!

عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن!

عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده!

عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل!

عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش!

عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا!

زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن!

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی!

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده!

عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام!

عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها!

عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب!

در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر!

ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش!

ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش!

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر؛ واگذاری آب را بر تشنه تر!

عشق یعنی ساقی کوثر شدن؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدن!

عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی!

گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام!

عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن!

عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز!

عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی!

عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی!

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس!

هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد!

در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن!

لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش!

دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش!

در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن!

عشق یعنی ظاهر باطن نما؛

عشق یعنی شور هستی در کلام؛ عشق یعنی شعر، مستی، والسلام!!!...


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/12/05 توسط: MDD | لينك ثابت |
دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...
دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.

او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت
.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم
.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي
بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/07/12 توسط: MDD | لينك ثابت |
نيکی و بدی...

نيکی و بدی...
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."
می توان گفت: نيکی و بدی دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.”

 


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/07/12 توسط: MDD | لينك ثابت |
حدیثی از عشق
حدیثی از عشق
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/04/07 توسط: MDD | لينك ثابت |
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه

داستان عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن ، کافه ی کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
بیایید هر کدام از ما زنجیر عشقی بسازیم که تا بی نهایت ادامه داشته باشد


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/04/06 توسط: MDD | لينك ثابت |
حريم امام زمان (ع) ويژه مؤمنان راستين

داستان راستان

حريم امام زمان (ع) ويژه مؤمنان راستين

علي بن ابراهيم بن مهزيار اهوازي كه از تشرف يافتگان به محضر نوراني امام زمان بوده است، مي گويد: وقتي به همراه آن جوان با وقار و خوش سيما به بالاي تپه طائف رسيديم، به من گفت: «چه مي بيني؟!» نظر افكندم و دشتي سرسبز و دلگشا ديدم. عرض كردم: «آقاي من، دشتي سرسبز و با طراوت پر از علف و گياه مي بينم. گفت: «آيا در بالاي اين سرزمين سرسبز چيزي مي بيني؟» گفتم: «آري بر بالاي بلندي خيمه اي مي بينم كه نور از داخل آن مي درخشد.» گفت: «اي پسر مهزيار! خوشا بحالت، روشن باد ديدگانت! آرزوي هر آرزومندي در همين جاست. اينك بدنبالم بيا!»

به دنبال او روان شدم تا به دامنه آن بلندي رسيديم. آنگاه گفت: «پايين بيا! اينجا هر سرسختي، نرم و متواضع و هر ستمگري فروتن و خاضع مي گردد.»

وقتي پايين آمدم گفت: «زمام شتر را رها كن!» گفتم: «به چه كسي بسپارم؟» گفت: « اينجا حرم حضرت قائم است، حرمي كه جز مؤمن و ولي خدا در آن داخل و خارج نمي شود.»

آري حريم قدسي امام زمان (ع) حريم مطهري است كه ويژه مؤمنان و مخلصان راستين است.

  

اي شادي من، غصه من، اي غم من!            اي زخم درون من و اي مرهم من!

بنما نظري به ذره اي بي مقدار                      تا بر سر آفاق رود پرچم من

امام خميني


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/04/06 توسط: MDD | لينك ثابت |
آلبرت انیشتین
 آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/04/04 توسط: MDD | لينك ثابت |
عشق

عشق...    
 

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من
ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد
 
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي
ليلي هاي نزديك لحظه اي
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر
 
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و
مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم
 
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
 
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ،
 ليلي گفت : من
 
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود
 ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند .
 زمين خدا گرم شد
 
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/04/04 توسط: MDD | لينك ثابت |
چهار شمع
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد
.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد
.
بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/03/28 توسط: MDD | لينك ثابت |
گنجشک عاشق

 

پسر: دوست دارم
پسر: چه قدر تو خوبی ! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .
پسر: می خوامت برای همیشه
 
دختر یه نیم نگاه
 
پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟
 
دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل قلب یه گنجشک که توی دستهای یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده.
پسر قهقه می زنه.
حالا دو تایی با هم می خندند. وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق.
 
دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.
پسر: آره به خــدا!
 
دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می کنه . دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه.
 
دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه می شه که نیامو تو رو نبینم.
 
چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.
 
دختر منتظره.
 
دختر: چرا دیر کرده همیشه که زود میومد . وای خدااااا کاشکی زود تر بیاد.
 
پسر سرشو میاره نزدیک سر دختر
 
پسر: سلام گلم
 
دختر بر می گرده...
 
دختر: سلام
دختر: چرا دیر کردی دل نگرونت شدم مگه تو نمی دونی قلب من خیلی نازک زود می شکنه.
پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ببخشید عزیزم  کارم طول کشید.
دختر: اشکال نداره عزیزم.
 
حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم دیگه چشم تو چشم هم دیگه .
توی یه روز قشنگ بهاری که نسیم بهار صورت آدم رو نوازش می ده....
 
پسر:اوم م م ،  من یه دروغ به تو گفتم.
دختر:چی؟
پسر: منو ببخش. نباید به ت دروغ می گفتم از روز اول باید راستش رو می گفتم.
دختر: مگه چی گفتی؟
پسر: من...
 
دختر گوش می ده. هیچ چی نمی گه. قطره های اشک صورتشو می پوشونه اون قدر که جز اشکای خودش دیگه هیچ چی رو نمی بینه.

با دستاش صورتشو پاک می کنه اما نمی تونه نمی تونـــــــــه جلوی گریه شو بگیره.

 
پسر: اگه بخوای می تونیم فقط مثل دو تا دوست صمیمی باشیم....
دختر:من دوست دارم . من تو رو می خوام برای همیشه . من دوست صمیمی نمی خوام.
        چرا با من این کارو کردی؟ چرا از اول نگفتی ؟
 
پسر هیچ چی نمی گه
تنها حرفش اینه که ...
 
پسر: یه حس خوبی نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...
       باید به ت می گفتم.
دختر: حالا این حرفا یعنی چی ؟ یعنی می خوای من برم ؟
پسر: سکوت
دختر: باشه . هر طور تو بخوای . من حرفی ندارم. نمی خوام باعث رنجش ت بشم.
         خداحافظ ، هر جا که هستی شاد باشی و سلامت.
 
حالا دختر تنهایه ، حال و روزش بد جوری خرابه.
داره سعی می کنه با خودش و عشقش کنار بیاد اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه.
 
دختر: اون که می دونست من و اون مال هم دیگه نیستیم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
         چرا دلمو با خودش برد و دیگه پس نداد.
         آره، می دونم که اون حق داره که برای زندگیش آزادانه تصمیم بگیره و من حق ندارم باعث
         رنجش اون بشم  چون اون خیلی خوبه .
         ولی کاشکی می دونست که چه قدر دوستش دارم.
 
 
آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره.
کاش پسر می دونست که شکستن دل یه گنجشک گناه داره !!!
 
 
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
 

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/02/14 توسط: MDD | لينك ثابت |
معرفي فيلم...كشتي ارواح

((با خرید از این سایت ، سفارش خود را اول تحویل بگیرید بعد پرداخت نمایید ))

 

با خرید هر 5000 تومان از این فروشگاه با ما تماس گرفته

 .رایگان دریافت کنید  cd و پس از دادن شماره سفارش خود ، یک

 

>امکان خرید برای ایرانیان مقیم از خارج از کشور<


کشتی ارواح

یکی از جدیدترین فیلمهای ترسناک و بسیار زیبا که به خاطر ایجاد وحشت زیاد عرضه آن در بازار محدود هست و کمتر جایی میتوانید این فیلم  را بیابید .

 

تعداد سی دی : 2

قیمت : 30.000 ریال

 

 

 

 

 

دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/01/14 توسط: MDD | لينك ثابت |
ترفند های ...

ترفند های دوستیابی به شیوه دوست عزیزم نیما
 

 
من اینجا قصد دارم روشهای دوست یابی و دوست داری را به شما یاد بدم . هر چند همه ما فکر می کنیم که end دخترباز یا پسر بازیم . اما بهتره به پیشنهادهای من گوش کنید و ببینید ,آیا موفقتر خواهید بود یا نه....
 
...ابتدا می خواهم روشهای مخ زدن دختر ها رو تو چت , به پسرها را یاد بدم...
 
 
 
 
 
 
 
ادامه دارد


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/01/14 توسط: MDD | لينك ثابت |
ARYARAMNA

ARYARAMNA

 

     dar astane eide zorooz, hamishe haiajan o ghalayane  khassi ro ehsas mikonam ; yek faryad va dar peye oon bazgashte seda...  enshalla  aghaze  omidi barvar be khaste khodavand va hozoore garm baraye doostan o azizanam.  shoor aram o latifi ro be tamasha mineshinim.

    pain linki az concert musighi sonnati spanish ro gharar dadam. hamishe khoob o khosh bashid.

Spanish Music

Sappho and Alcaeus

ادامه مطلب رو کلیک کنید



دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 85/01/01 توسط: | لينك ثابت |
50 راه برای بازی با اعصاب
50 راه برای بازی با اعصاب

  1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن
     
  2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
     
  3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
     
  4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
     
  5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
     
  6. همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
     
  7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين 
  8.   ادامه مطلب روکلیک کن ....


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 84/12/28 توسط: MDD | لينك ثابت |
سخنی از شیوانا پیر معرفت

روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است.شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.شيوانا با تبسم گفت:"اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟"شاگرد با حيرت گفت:"ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"شيوانا با لبخند کفت:"چه کسي چنين گفته است.تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است.اين ربطي به دخترک ندارد.هر کس ديگر هم جاي اين دختر بود تو،اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.بگذار دخترک برود!اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست.مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني.معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد!دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر!بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري پيدا کند!به همين سادگي!"

MDD

 

TOY_HUMAN2003


دسته بندي مطلب : داستان| نوشته شده در 84/12/28 توسط: MDD | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» ::تبلیغات ویژه::
» آهنگ سياوش قميشي با نام الكي....
» آهنگ ساسی مانکن به نام تهران "L.A" کن...
» پسورد جدید آپدیت آنتی ویروس Nod32
» عاشق پنهان شما چه کسی است ؟!
» کد لینکدونی افزایش آمار مانند سایت پی سی دانلود
» پیشنهاد علی مطهری درباره طرح ازدواج موقت دبیرستانی ها+نظر سنجی
» » پوســـــــتر های جدید بازیگران زن و مرد ایرانی
» جوک و اس ام اس
» امنیتی بی نظیر توسط Kaspersky Internet Security 2010 v9.0.0.736
» موزیک ویدیو بروبکس و گامنو به نام سوسن خانوم
» گالری عکس جدید شماره 4 سپیده ( حتما ببینید )
» دانلود دو سوتی از آقای حسینیان در مناظره دیشب
» داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین
» کمیک ..... پس از هدفمند شدن یارانه ها چه اتفاقی میافتد؟
» از دفترچه خاطرات یک مرد-یک زن...
» دانلود مصاحبه بی بی سی فارسی با گلشیفته فراهانی
» وقتی که همه عاشقت میشن چی میشه؟!
» کلیپ بسیاروحشتناک سربریدن انسان ها توسط عبدالمالک ریگی ........
» پول و بوس جالبه ... حتما ببینید
» دانلود مناظره زنده تلوزیونی شریعتمداری و کواکبیان......حتما ببینید....
» متن بی‌سانسور مناظره کواکبیان و شریعتمداری : حتما ببینید
» تکه های جالب مناظره زنده تلوزیونی علی مطهری(فرزند شهید مطهری) با جلیلی در برنامه “رو به فردا”-۱۷دی
» نامه سرگشاده علی مطهری به رئیس قوه قضاییه درباره قاضی مرتضوی فاسد
» موزیک ویدیوی شاهین S2 با نام تاکسی مرسی . به همراه آهنگ ویدئو
» مجموعه 1 از مزاحم تلفنی های جدید بسیار خنده دار
» » ۲۰ عکس جدید موبایل برای پس زمینه با موضوع گل
» » آلبوم کت‌های کوتاه دخترانه
» نوری در تاریکی : سیاسی.......
» آهنگ جدید و فوق العاده زیبای گردان جنوب از Sir.ASH & ARASH 30ZeN