
دوستت دارم
اما نمی توانم بیانش کنم
تو مثل سرابی
یا نه ... بهتر بگویم مثل آب دریایی . تشنگی را رفع نمی کنی
وقتی می بینمت بیشتر دلم تنگت می شود از دیدنت سیرنمی شوم
دوستت دارم
تو همانی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
و مرا به سرخی خون دل شقایق
اما من جز به تو دل به کسی نمی دهم این دل فقط مال توست
فقط دوستم بدار و ترکم نکن
روز رفتنت روز مرگ شقایق ..روز زردی دل سبز من است
دوستت دارم
تو همانی که می گفتی : من در عالم سرد خودم باید آنقدر تنها بمانم
و آنقدر تنها بگریم که تمام نوشته هایم بوی باران بگیرد
اما من می گویم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو
فقط بدان که با یک دل سبز
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
خنياگر غمگينيست
که آوازش را ازدست داده است
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلي شاد در چشمان توست
هزار قناري خاموش در گلوي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
دل اندوهگين شبيست
که مهتابش را مي جويد
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ي گريان در تمناي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
امروز مانند همیشه زیباست مانند همیشه خورشید داشته است مانند همیشه همه چیز دارد اما اطمینان دارم مانند هر شب امشب ماه نخواهم داشت.......
یادگاری بر قلب من نوشتی ، اسمت را در برگ برگ زندگی من حکاکی کردی. اما حالا؟...
یادگاری هایت در نزد من به امانت خواهد ماند و در مقابل آنها تنها قطره اشکی به نماد رسید به تو خواهم داد....
اسمت را نمیتوانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم پس تمام صفحه های با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد تا شاید روزی در صفحه زندگی مرد دیگری قرار دهی.
احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد.پس تنها می توان آنرا در نهایت به قتل رسانید.
شاید از امروز من یک قاتل سر گردان باشم.قاتلی که هیچ دادگاهی توان صادر کردن رای اعدام را برایم نداشته باشم.
نمی دانم شاید باید از خویش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! به دور دستها جایی که مطمئن باشم دیگر اثری از تو نخواهم یافت! اما احساس میکنم امکان پذیر نیست×
فریادم را از پس این جملات می شنوی؟ حتی آسمان هم از فریاد من گریست اما ابن بار دیگر گریه مکن!
در سراب زنگی تنها امید به چشمان تو داشته ام ، اما این بر در سراب زندگی مدفون خواهم شد.
راهنمای شبهای تاریک من-فریاد رس روزهای طوفانی من - ستاره آسمان به ستاره ام و رویای همیشگی خوابهای من
دیگر تنها با رویایت زندگی خواهم کرد..............
دوستم بدار
ولی هرگز در آغوشم مگیر
دوستم بدار
ولی هرگز گل به ارمغان نیاور
دوستم بدار
ولی هرگز به فرازم اشک نریز
دوستم بدار
نه برای آنکه سرگرم باشی
دوستم بدار
ولی هرگز مخواه که فراموشت کنم
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون آه دل است
دل را دوست دارم چون عاشق است
عشق را دوست دارم چون نمادی است از تو
تا حالا به بودنت تو دنیا فکر کردی؟
تا حالا دلیل زندگی کردن را فهمیدی؟
اصلا به این فکر کردی که چرا به این دنیا اومدی؟
یا چرا مردن برات ترسناکه؟
حتما می گی دیگه نگو سرم درد گرفت
راستش تو درست می گی
اگر بخواهیم به همه ی این چیز ها فکر کنیم حتما...
ولی زنده بودن یعنی این...
یعنی به همه ی این چیزها فکر کردن
و نتیجه درست را بدست آوردن
اگر تونستی به همه این چیز ها جواب بدی
به منم حتما بگو....

گاهی فقط یک نقطه...........
ما انسانها چقدر عجیبیم و گاه چقدر شگفت , ببخشید اشتباه شد , همیشه شگفتیم ....نگاهمان آنقدر بزرگ است که خیلی از ما قدرت دیدن بزرگ و بزرگی و بزرگها را نداریم...آنچنان عمیق نگاه میکنیم که فراموش میکنیم در حال نگاه کردنیم و غرق شدن در دور دستها, ما را از همین کنار مان غافل میکند , به دنبال دارایی هستیم و دایره آن را محدود میکنیم و زیباتر اینکه از آنچه داریم و دارایی همراه ماست غفلت می ورزیم , زیباییها را می طلبیم و آن را محصوردر رنگها میکنیم و سلیقه امان را در اوج میبینیم , بر عقل و اندیشه و فکر و علم دیگران خورده میگیریم و نقصهای خودمان را به سطل فراموشی قرض میدهیم ............ .....دانایی را دارایی نمیدانیم و مال را در محدوده میلمان می طلبیم و خوشی را در اضطراب و نگرانیمان دربدر میکنیم و آنچه را که داریم فدا میکنیم تا چیزهایی را که خیال میکنیم نیاز داریم به دست بیاوریم ,حتی خواستمان را به خواست و اراده دیگران گره میزنیم و با طناب آنها به چاه میرویم............ ......... ......... .......
که خیلی وقتها طنابشان نیز پوسیده است
کلمات چقدر به هم نزدیکند , و حتی زمانی خیلی شکل هم می باشند و معنای متفاوتی میسازند و زمانی دیگر نیز, ظاهرا فرقی با یکدیگر ندارند اگر چه بر فرق هم میکوبند , نقیض هم نیستند و یکدیگر را نقض میکنند , از یکدیگر شکستی نخورده اند و همدیگر را میشکنند , سنگ یکدیگر را به سینه نمیزنند که هیچ, بلکه سر آن یکی را با سنگ میشکنند , از نفرات یک سپاهند و از هم نفرت دارند , باید برای هم آرایش باشند و دل هم را ریش میکنند , به تنهایی معنا ندارند پس باید با در کنار هم قرار گرفتن شکفته شوند اما بینشان شکاف است, واجب است قرار دل هم باشند و قرار از دل هم میستیزند , شایسته است تا غبار از چهره هم بزدایند و غبار چهره هم میشوند و این قصه تلخ کلمات جاری بر زندگی ماست ....فقط میتوان گفت که کاش............ ......... ..فقط
کاش گاهی سفره دلمان را برابر اهلش میگشودیم و دلمان را با خنجر حسرتها سفره نمیکردیم , عبرتها را و عشرتها را و حسرتها را خوب شناسایی میکردیم و بعضی لحظات دلمان را از جایگاه دلاوری به دلبری تنزل میدادیم....... مداد گفتارمان را کمی جا به جا میکردیم , آن موقع همه چیز زیباتر میشد و رنگها دیگر کدر نبود تا کدورت بکاریم,دوری را دور می انداختیم و از گذ شت نمی گذشتیم , نیرنگ را کمی کوتاه میکردیم تا رنگ داشته باشد ...و در این حال بر حریم دل راه میافتیم و محرم میشدیم و حرم دل را برای ورود فرشتگان آسمانی آذین میبستیم و آیین مهر را فریاد میزدیم............ ......... .....
هیچ دقت کرده ای ؟ تفاوت میان محرم و مجرم چقدر است؟
هیچ دیده ای؟ تفاوت میان محبت با محنت چقدر فرق است؟
هیچ دیده ای ؟ میان مراحم و مزاحم......میان خواب و جواب؟
میان لعنت و لعبت چه؟
و............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ....
اگر درست نقطه بگذاریم خیلی چیزها درست میشود ............ ....
گاهی فقط یک نقطه ....نه بیشتر.....همین
