خدایا...
را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود
سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر
در من تازه گردانی....


آدم...
ابو شبي از يک خواب آرام و سنگين بيدار شد، نور مهتاب داشت فضاي اتاقش را پر مي کرد، يک فرشته، همچون زنبقي شکوفا، داشت در يک کتاب طلايي چيزي مي نوشت.
آرامش زياد، ابو را گستاخ و بي پروا کرده بود، به فرشته گفت: چه مي نويسي!؟، فرشته سرش را برگرداند و با چهره اي که تمام زيباييهاي عالم را در بر داشت، جواب داد: نام کساني را که عاشق خداوند هستند.
ابو گفت: نام من هم هست!؟، فرشته نگاهي کرد و گفت: نه!، ابو به آرامي و با دلخوري گفت: اما من عبادتش کرده ام. نام مرا هم بنويس. هرچند من عاشق يکي از بندگان او هستم، اما هيچگاه خدا را فراموش نکرده ام.
فرشته ناپديد گشت؛ شب بعد فرشته با نوري درخشانتر بازگشت و ابو را صدا زد، دفترش را باز کرد و نشان ابو داد و گفت: اين نام کساني است که خداوند عاشق آنهاست.
اسم ابو بر تمام اسم ها پيشي داشت!****************************حتما اینو بخونیددر حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
نيکی و بدی...
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."
”می توان گفت: نيکی و بدی دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.”
کسی می آيد
امروز روز آن است...
كه فراموش كني آن چه كه بودي.
استواري گام هايت
صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.
برخيز...
دوباره بياآغاز!!!
براي اين فيلم نامه عشقت
به اين و آن قول نقش اول را مي دادی
اما اکنون...
بدون قهرمان مانده اي
با عدهاي سياه لشكر و بدل كار!!!
هميشه به خودت,
تنها به خودت اطمينان داشته باش
و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.
چرا كه معمولا"... بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند,
اطرافت خالي از دوستاني مي شو د خاطرات خوشي باشد
كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند ! از لحظه هايي كه ديگر...
و تو مي تواني, براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.
آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي. آن گاه كه...
كمي تلاش,كمي ايمان! نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;
ديگر وقت آن رسيده است نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد
كه به وجودت افتخار كني! و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..
به خاطر يافتن مقصر, براي بازيابي توان از دست رفته,
زندگي ات را تلخ و سياه نكن. بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!
سلام به همه عاشقای دنیا
دوستان یه سری فلش عاشقانه دیدم دانلود کردم خیلی جالب بودن و زیبا
حیفم اومد شما نبینید برای همین گذاشتم شما هم ببینید
میتونید اونو از اینجا دانلود کنید
آخرين جرعه اين جام
نه به ابر؛ نه به آب؛ نه به برگ نــــــه بــــه ايــــــن آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها مـــــن ؛ بـه اين جمله نمي انديشم من؛نفس پاك شقايق را درسينه كوه صحبت چلچلــــه ها را بـــا صبــح نبـــض پاينده هستي را درگنــدمزار همـــــه را مي شنـــــــوم ؛ مـي بينم مـــــــن ؛ بـــه اين جمله نمي انديشم به تومي انديشم اي ســــــراپــــا همـــــه خـــوبـــــي تك و تنهــــــا بـــه تـــو مي انديشــم تــو بدان ؛ ايــــن را تنهـــا تـــوبدان تــــو بيـــا ؛ تــــو بمــــان بـــا مـــن تنهــــــــا تــــــــــو بمــــــــــــــــــان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتـاب من فداي تو؛ به جاي همه گلها توبخند پـــــاســـــخ چلچلــــــه هــا را تو بگو قصــــه ابـــــرهــــوا را تـــو بخــوان تـــــــو بمـــــان بـــا من ؛ تنها تو بمان من؛همين يك نفس ازجرعهءجانم باقيست آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
دلتنگي
دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است