تبليغاتX
●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●

●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●

خدایا...

خــــدایا: سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم
را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود
سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر
در من تازه گردانی...
.
+ نوشته شده در  85/07/29ساعت   توسط MDD   | 

الهی ((فقط تو ...))

الهـــي اي حبيب اشک جاري به سويت آمـــدم با بيقراري
                            در ميخانــه را بر ما گشودي، به لبيکي دل مـــا را ربــودي
نمي دانم چه شد ما را نراندي به مهماني خود ما را کشاندي
                              نگه بر جرم و عصيانم نکردي جدا از اين رفيقانم نکردي
تو بهتر از همه فکر گدايي  رئوفــي، مهربانـــي، تو خــدايي ....
+ نوشته شده در  85/07/12ساعت   توسط MDD   | 

آدم و شیطان

آدم...


ابو شبي از يک خواب آرام و سنگين بيدار شد، نور مهتاب داشت فضاي اتاقش را پر مي کرد، يک فرشته، همچون زنبقي شکوفا، داشت در يک کتاب طلايي چيزي مي نوشت.
آرامش زياد، ابو را گستاخ و بي پروا کرده بود، به فرشته گفت: چه مي نويسي!؟، فرشته سرش را برگرداند و با چهره اي که تمام زيباييهاي عالم را در بر داشت، جواب داد: نام کساني را که عاشق خداوند هستند.
ابو گفت: نام من هم هست!؟، فرشته نگاهي کرد و گفت: نه!، ابو به آرامي و با دلخوري گفت: اما من عبادتش کرده ام. نام مرا هم بنويس. هرچند من عاشق يکي از بندگان او هستم، اما هيچگاه خدا را فراموش نکرده ام.
فرشته ناپديد گشت؛ شب بعد فرشته با نوري درخشانتر بازگشت و ابو را صدا زد، دفترش را باز کرد و نشان ابو داد و گفت: اين نام کساني است که خداوند عاشق آنهاست.
اسم ابو بر تمام اسم ها پيشي داشت!

 
****************************
حتما اینو بخونید
در حوالي بساط شيطان...

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+ نوشته شده در  85/07/12ساعت   توسط MDD   | 

دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...

دانه ميكارم تا صبوري بياموزم...

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.

او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت
.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم
.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي
بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.
+ نوشته شده در  85/07/12ساعت   توسط MDD   | 

نيکی و بدی...

نيکی و بدی...
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."
می توان گفت: نيکی و بدی دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.”

 

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت   توسط MDD   | 

کسی می آيد

کسی می آيد

 

من خواب ديده ام که کسي مي آيد
 
من خواب يک ستاره قرمز ديده ام
 
و پلک چشمم هي مي پرد
 
و کفشهايم هي جفت مي شوند
 
و کور شوم
 
اگر دروغ بگويم
 
من خواب آن ستاره قرمز را
 
وقتي که خواب نبودم ديده ام
 
کسي مي آيد
 
کسي مي آيد
 
کسي ديگر
 
کسي بهتر
 
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
 
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
 
کسي مي آيد
 
کسي مي آيد
 
کسي که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست
 
کسي که آمدنش را
 
نمي شود گرفت
 
کسي از باران از صداي شرشر باران از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
 
...من خواب ديده ام
+ نوشته شده در  85/07/12ساعت   توسط MDD   | 

فیلمنامه عشق

 

امروز روز آن است...

كه فراموش كني آن چه كه بودي.

استواري گام هايت

صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.

برخيز...

دوباره بياآغاز!!!

براي اين فيلم نامه عشقت

به اين و آن قول نقش اول را مي دادی

اما اکنون...

بدون قهرمان مانده اي

با عدهاي سياه لشكر و بدل كار!!!

هميشه به خودت,

تنها به خودت اطمينان داشته باش

و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.

چرا كه معمولا"...                                       بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند,

اطرافت خالي از دوستاني مي شو د                      خاطرات خوشي باشد

كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند !                       از لحظه هايي كه ديگر...

و تو مي تواني,                                          براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.

آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.                       آن گاه كه...

كمي تلاش,كمي ايمان!                                           نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;

ديگر وقت آن رسيده است                               نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

كه به وجودت افتخار كني!                                      و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..

به خاطر يافتن مقصر,                                   براي بازيابي توان از دست رفته,

زندگي ات را تلخ و سياه نكن.                           بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت   توسط MDD   | 

این مطالب رو یکی از دوستان ارسال کردن ...

دوستان میخوام نظرتونو در مورد این پست بدونم معرفت خودتونو نشون بدید
 
سلام به شما دوست عزیز
من داستان قصه عشق رو خوندم نه یک بار بلکه دو بار حسی از خوندن این داستان به من دست داد که وصف ناشدنی است
من با تمام وجودم قصه غصه ی این عشق رو درک کردم
این حقیقتی است که ما به وفور در این زمونه میبینیم و درک میکنیم و چه بسا بعضی مواقع راحت و بی دغدغه از کنار اون رد میشیم
رسیدن به حقیقت بی فرجام عشق گرچه دردناکست اما پر از زیبایی و مفهموم رهایی ایست
به نظر من این باور هر انسانی است که برایش خاطره آفرین و زیبا و گاهی دردناک می شود 
به نظر من این عشق خدایی بود و به خدا رسید عشقی که گر چه پایانش دردناک و غصه افزون بود اما پر از لطافت و زیبایی بود
مرگ دو دلدار و جاودانگی عشق
من نامه نوشتن رو خوب بلد نیستم ولی از دل نوشتن رو خوب بلدم
پس از دل مینویسم شاید که بر دل بنشیند
شما گریه کردید خودتان گفته بودید که با این داستان سراپا حقیقت، زندگی کردید
من هم گریه کردم درست مثله شما
عاشق است آنکه حرف دل عشاق قلم زد
و شما هم عاشقید به معنا و مفهوم خداییه عشق 
 این کلمه پر مفهوم به ظاهر ساده است مثل تمام کلمه هایی که در فرهنگ لغات است
اما رسیدن به مفهوم و درک وسعت آن برای هر کس مقدور نیست
کودکی که تازه زبان باز کرده خیلی از کلمه ها را میگوید ولی دست و پا شکسته، تشنه است آب میخواهد گرسنه است غذا طلب میکند اما اگر از عشق برایش بگوییم فقط محبت می ورزد
اما عشق فقط در محبت خلاصه نمیشود
عشق فراتر از من و توست، عشق پر از حرارت جاودانگی نگاه است
آن چیزی که ما خیلی از مواقع قادر به درکش نیستیم
شما از عشق گفتید آن چنان مقتدرانه که بی شک عاشقید
عاشق بر یک عشق خدایی
 و من بوسه میزنم بر دستی که عشق را بدرقه عشق میکند و درد را بدرقه نگاه
حالم خراب است آنچنان که نمیدانم چه مینویسم
اما خطوط نامه ام پر از درد و درک عشقی است که شما به من نشانش دادید
تا قبل از این نگاه میکردم اما نمیدیدم گوش میدادم اما نمیشنیدم
و شما ماهرانه به من آموختید خوب دیدن و خوب شنیدن را
به بزرگواری خودتان ببخشید این نامه پر از اشکال مرا
من حالم خراب است
گنگم، گیجم، مدهوشم، تنها خداست که میتواند کمکم کند
من شاعری هستم که همیشه از دردی نوشتم که نمیدانستم چه بوده
شعرهای و ترانه هایی در این 7 سال نوشتم که همیشه به دل نشسته و همیشه مورد تشویق اطرافیانم قرار گرفته
همیشه داستانی ساخته ام در ذهنم و عاشقانه نوشتم بی آنکه به مفهوم و درک واقعی این کلمه بیاندیشم 
اما موفق بودم چون خدایم در دلم عشقی را بنا کرده بود که خدایی بود
بی دغدغه نوشتن را از سر گرفتم
و دوباره نوشتم بی آنکه هراسی به دل راه دهم
خدا با من بود همیشه و همه جا
همیشه از عشق سخن گفتم اما نمیدانستم که عشق و عاشق واقعی برای عشق و معشوقش جان را میدهد و من از این داستان به این حقیقت عظیم رسیدم
خدا را شاکرم
میگویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است
من راهی در پیش رو دارم که میتواند لبریز از عشق باشد
عشقی خدایی درست مثل قصه عشق
نمی هراسم اگر فرجام عشقم چون فرجام این داستان باشد مهم این است که عاشقم عاشق به یک عشق خدایی
جوونه ناشکفته دلم را ارزانی نگاهی میکنم که از حادثه عشق تر است
دلم میخواهد حرف دلم را همه بدانند خیلی تلاش کردم که ترانه هایم خوانده شود یا مجموعه اشعارم به چاپ برسد اما نشد
ترانه هایم همه قصه عشقی است که امروز خواندم
میدانید من عاشق عاشق شدنم اما عشقی نیافته ام تا وجودم را نثارش کنم
تنها عشق حقیقی و جاودانه برایم عشق به خالق و خانواده ام بود و هست
اما میخواهم عاشق شوم
بدون شک راه درازی در پیش دارم دعایم کنید
کمکم کنید تا حرف دلم را عشق پنهانی دلم را همه بشنوند و درک کنند
من خالصانه از شما طلب کمک میکنم  
و شمارا به خدایی میسپارم که عشق را بنا کرد تا مهربان باشیم و عاشقانه دوست بداریم
8/7/1385
 
دوستان میخوام نظرتونو در مورد این پست بدونم معرفت خودتونو نشون بدید
+ نوشته شده در  85/07/09ساعت   توسط MDD   | 

فلشهای عاشقانه و زیبا...

سلام به همه عاشقای دنیا

دوستان یه سری فلش عاشقانه دیدم دانلود کردم خیلی جالب بودن و زیبا

حیفم اومد شما نبینید برای همین گذاشتم شما هم ببینید

میتونید اونو از اینجا دانلود کنید

+ نوشته شده در  85/07/08ساعت   توسط MDD   | 

آخرين جرعه اين جام

 

آخرين جرعه اين جام

 

نه به ابر؛ نه به آب؛ نه به برگ

نــــــه بــــه ايــــــن آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

مـــــن ؛ بـه اين جمله نمي انديشم

من؛نفس پاك شقايق را درسينه كوه

صحبت چلچلــــه ها را بـــا صبــح

نبـــض پاينده هستي را درگنــدمزار

همـــــه را مي شنـــــــوم ؛ مـي بينم

مـــــــن ؛ بـــه اين جمله نمي انديشم

به تومي انديشم

اي ســــــراپــــا همـــــه خـــوبـــــي

تك و تنهــــــا بـــه تـــو مي انديشــم

 تــو بدان ؛ ايــــن را تنهـــا تـــوبدان

تــــو بيـــا ؛ تــــو بمــــان بـــا مـــن

تنهــــــــا تــــــــــو بمــــــــــــــــــان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتـاب

من فداي تو؛ به جاي همه گلها توبخند

پـــــاســـــخ چلچلــــــه هــا را تو بگو

قصــــه ابـــــرهــــوا را تـــو بخــوان

تـــــــو بمـــــان بـــا من ؛ تنها تو بمان

من؛همين يك نفس ازجرعهءجانم باقيست

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  85/07/06ساعت   توسط MDD   | 

دلتنگي

 

دلتنگي

دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است

ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است

تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است

ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است

دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را

دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است

+ نوشته شده در  85/07/06ساعت   توسط MDD   |