تبليغاتX
●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●

●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●

خدا نگهدار همتون

سلام به همه شما دوستان خوب

از همتون ممنونم

بخاطر همه چی

خدا نگهدار

 

دوستان شاید بعد از من کسی دیگه این وبلاگ رو براتون آپدیت کنه. راستی من تا حالا اسم خودمو به بعضی از شما نگفتم اسم من داوود هست (ام دی دی) اسم مخفف من بود امیدوارم تو این لحظاتی که با هم بودیم ناراحتتون نکرده باشم .

دوستدار همه شما داوود  

وقتی تو نیستی 

Image hosting by TinyPic

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي من چونان كه بايدند ، نه بايدها     مثل هميشه آخر حرفم ، حرف آخرم را با بغض مي خورم .
عمري ست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ؛ باشد براي روز مبادا . اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست . آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا ، روزي درست مثل همين روزهاي من است . اما كسي چه مي داند ، شايد امروز نيز روز مبادا باشد .
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي من چونان كه بايدند ، نه بايدها
.                       هر روز بي تو روز مباداست .
 
آيينه ها در چشم من چه جاذبه اي دارند . آيينه ها دعوت ديدارند . ديدارهاي كوتاه ، از پشت هفت ديوار . ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف ؛ ديوارهاي تو ، ديوارهاي من .                      
                        ديوارهاي فاصله بسيارند  .
 
    آه ديوارهاي تو همه آيينه اند ؛ آيينه هاي من همه ديوارند .
دوستم الان نه دستان گرم تو هست نه چشمان پر از اشک عسلی ات . اما دارم میخوانم ، مگر نگفتی فقط او را بخوانم .
+ نوشته شده در  85/04/14ساعت   توسط MDD   | 

پشت يك پنجره آبي و صاف

 

پشت يك پنجره آبي و صاف

 روحم، آميخته با يك عطش خالص و ناب

درتمناي طرب خانه ي احساس تو آويخته ام

+ نوشته شده در  85/04/12ساعت   توسط MDD   | 

زلال

فرقي نمي كند، گودال آبي كوچك باشي

يا دريايي بيكران

زلال كه باشي آسمان درتوجاريست 


+ نوشته شده در  85/04/12ساعت   توسط MDD   | 

دلیل این همه رنج چیست؟

دلیل این همه رنج چیست؟
 
علت اینکه, خدا اجازه می دهد که در دنیا این همه درد و رنج و مشقت وجود داشته باشد چیست؟
 
داستان کوتاه زیر این موضوع را روشن می کند.
مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد.  درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید.  آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.»  مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی و عقیده داری؟»
آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟
اگر خدا هست پس  نباید رنج و مشقتی وجود  داشته باشد.  من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد."
 مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا  مشاجره ای در بگیرد.  بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید.  مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ  آرایشگر وجود ندارد؟»  آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟»
«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت»  و  اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»
 «دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد.  دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.
 
موهبت باشید و بخشوده
+ نوشته شده در  85/04/10ساعت   توسط MDD   | 

باور نميكنم

نه ، نهمن عاشقم
باور نمی کنم
رفتن ، نشانه پایان حرف نیست
می خواستم بگویمت آیا
شنیده ای
حرفی که از نگاه عاشق من
                  در تو جاری است؟
آیا شنیده ای که
هزاران نوشته ام
از ناشنیده های تو و
      دردهای خود ؟
پاسخ به نامه های من آیا نمی دهی؟
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو هم مثل دیگران
سبزی سبزه های دلم را لگد کنی
نه ، نه
باور نمی کنم .....
در تو تمام خوبی باران حضور داشت
من با نگاه تو عاشق شدم رفیق
             با ور نمی کنی؟
آیا مگر که این همه
شعر و کلام و حرف
یکبار هم به گوش تو
             آیا نمی رسد؟
نه ، نه
باور نمی کنم ....
حالا تمام مردم این شهر واقفند
دیوانه ای که نامه
برای تو می نوشت
روی تمامی دیوارهای شهر
  مردی ست که
    با نگاه تو عاشق شده رفیق ....
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو از من بریده ای
  آن حرفهای قشنگ و نگاه را
بالای دفتر مشق رفاقتم
تا بود ، نام تو بود و
نبوده است جز تو
برای معنی عاشق شدن کسی ....
رفتی ولی
به نشان تو مانده است
در ذهن خاطره ام نقش زنده ای ؛
این جمله که باید دوباره گفت :
رفتن ، نشانه پایان عشق نیست
بعد از تو دردهای دلم تازه تر شدند
من سالهاست
       که بعد از تو عاشقم !
+ نوشته شده در  85/04/10ساعت   توسط MDD   | 

روزه سکوت

روزه سکوت


گاهی ساعتها دلم ميخواهد ساکت باشم پشت اين ميز بنشينم و به همه چيز فکر کنم

 و هيچ کسی به سراغم نيايد .اما نميشود.

گاهی سکوت ميخواهی که نيست و گاهی هيجان !!!

چه بايد کرد ؟؟

و تو که این روزها روزه سکوت گرفته ای !!!!چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت   توسط MDD   | 

آدمها مثل رودخانه ميمانند

شاخه گل زیبا در گلدان میگذاریم به خانه رنگ و بویی دیگر می بخشیم و چراغها را روشن میکنیم اما نابینا همیشه در تاریکی خواهد بود.

آنچه که بایسته است و باید دانست در اختیار است اما برای آن کس که حقیقت را نمی بیند ، همیشه دور از دسترس می نماید.
اما بخاطر داشته باشیم که هر چند رودخانه ها بسیار باشند زمان پیوستن به دریا یکی میشوند و آنگاه که خورشید میدمد، تاریکی با تمام عظمتش ناپدید خواهد شد.

آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت
چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را
ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي
نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟
غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است
پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت
ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت
را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها
كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند
از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از
خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم
... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ
همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا
كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته
 
 
آموخته ام  :
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم.
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم.
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم.
كه دوستان خوب و واقعي، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است.
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند

 

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت   توسط MDD   | 

مهربانا!

مهربانا!
از دیدگان خیس و بارانی ام و از گلبرگ طلایی  و پاییزی جانم،جاده ای از نیایش های سبزرا به سوی آسمان عشقت نثار می کنم تا با سبدی از شکوفه های تبسمت، نگاه مهر آفرینت، امید و عشق و رستگاری مؤمنانت را در قلب من  جاودانه سازی.
+ نوشته شده در  85/04/08ساعت   توسط MDD   | 

نام شب

نام شب
من اشک سکوت مرده در فریادم
«داد»ی سر و پا شکسته، در بیدادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
«نام شب عشق» را که برد از یادم
+ نوشته شده در  85/04/08ساعت   توسط MDD   | 

اي مهربانترين مهربانان

ای خدائی که گره ناگواریهای عالم به او گشایش می یابد ، ای خدائی که سختیهای جهان به او آسان می گردد ، ای آنکه برون شدن از غم و اندوه به حقیقت شادی و خرمی از او درخواست می شود ، مشکلات عالم پیش قدرتت رام گردند و اسباب وجود هر چیز به لطف و کرمت نظام یافته است قضا به قدرت تو جاری و هر چیز عالم به ارادهء تو امضاء می گردد پس هر چه بخواهی به مجرد خواست بدون فرمانت اطاعت کند و هرچه نخواهی به صرف اراده ، بدون نهیت منزجر گردد
ترا در مهمات عالم خوانند و به درگاه تو در پریشانی ها تضرع و زاری می کنند . هیچ درد و رنج و پریشانی دفع نشود مگر آن که تو دفع گردانی و تو برطرف سازی و ای خدا ، گران حوادثی به من رسیده که مرا درهم شکسته و پریشان حال ساخته و مشکلاتی بر من وارد شده که مرا به رنج و غم افکنده به قدرت تو آن امور بر من وارد آمده و به اقتدار تو بر من رو آورده . پس غمی که تو آوردی کسی دیگر نتواند برد و مشکلی که تو فرستی غیر تو نتواند زایل کرد ، و دری که تو بر بندی دیگری نتواند گشود و اگر بگشایی نتواند بست ، آنچه را تو مشکل کنی کسی آسان نتواند ساخت و آنکه را تو خوارسازی کسی یاری نتواند کرد ، پس درود فرست ای خدا بر محمد و آلش و بر من به فضل و احسان در وسعت و آسایش بگشا و به قدرتت در قلبم لشکر هم ّ و غم را در هم شکن و به من در آنچه شکایت از آن دارم حسن ظن و خوش بینی عطا فرما و شیرینی صُنعت را در آنچه درخواست می کنم به من بچشان و از جانب خود به من رحمت و گشایش و خوشگواری عنایت فرما و برای من از لطف خود از هرجا راه خروجی الهام فرما و مرا از کار ملازمت وظایف بندگیت و به جای آوردن سنن و احکامت به هیچ کار مشغول مگردان . ای خدا از حوادثی که به من رسیده سینه ام تنگ و دلم پر از همّ و غم گردیده و تو بر دفع آنچه بدان مبتلا و به آن گرفتارم توانایی . پس تو آن (غم و دلتنگیم) را به کرمت زایل گردان و هر چند من مستوجب این لطف تو نباشم ، ای صاحب نعمت با کرامت پس تو قادری ای مهربانترین مهربانان عالم ، دعایم را اجابت فرما ای پروردگار عالمیان
+ نوشته شده در  85/04/08ساعت   توسط MDD   | 

عشق الهی

 
خسته ام از تنهایی
                            مانده ام از درد جدایی
توی این دنیا
         اونجایی که آدما
به دنبال یه لقمه نونن
                          تا گرسنه نمونن
چشماشونو هم میذارن
                              تا عاشقی رو نبینن
من در پی دلدارم
                            تا نفس تو سینه دارم
دنبال عشقم می گردم
                                 تا یه روزی پس بیفتم
وقتی که پیداش کردم
                                صاحب عشقش کردم
دست توی دستش میدم
                             قلبمو بهش میدم
بهش می گم
                               دوستت دارم همیشه
بی عاشقی نمیشه

 

+ نوشته شده در  85/04/08ساعت   توسط MDD   | 

پیشوای هشتم

امروز در مورد یکی از شخصیت های بزگ تاریخ کتابهایی رو برای شما دوستان

عزیز گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد 

 

يا ضامن آهو-محبوبه بوري
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=66

چهل پنجره-طاهره ايبد-محمدرضا لواساني
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=67

امام رضا(ع)دررزمگاه اديان-سهراب علوي
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=73

امام در عينيت جامعه-استاد محمدرضا حكيمي
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=74

ولايتعهدي امام رضا(ع)-شهيد مرتضي مطهري-قسمت اول
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=76

ولايتعهدي امام رضا(ع)- شهيد مرتضي مطهري- قسمت دوم
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=77

پيشواي هشتم
http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=78

+ نوشته شده در  85/04/08ساعت   توسط MDD   | 

حدیثی از عشق

حدیثی از عشق
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
+ نوشته شده در  85/04/07ساعت   توسط MDD   | 

یا لطیف

 
 
 
عشق يعنی دل سپردن در الست
از می وصل الهی  مستِ مست
عشق  يعنی  ذكر ناموس  خدا
يا علی گفتن به زير دست و پا
عشق  يعنی  جلوه  صبر  خدا
شرم ايوب نبی  از مرتضی
عشق بر دلداده  فرمان  می‌دهد
عاشق جان داده را جان می‌دهد
عشق باعث شد كه دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت
عشق  يعنی انقلاب فاطمه
از كبودی چشم تار فاطمه
عشق يعنی عشق ناب فاطمه
بيت الاحزان خراب فاطمه
+ نوشته شده در  85/04/07ساعت   توسط MDD   | 

تنها راه مستقيم در عبوديت حق

 تنها راه مستقيم در عبوديت حق

پايسته ترين و آراسته ترين شيوه عبو ديت و بندگي، حركت  در مسير ولايت امام زمان (ع) است. بدون ولايت او، تمام راه ها محكوم به شكست و هلاكت است. تنها راه هدايت و سعادت و تنها راه معنويت و نورانيت، قرار گرفتن تحت سرپرستي و ولايت امام زمان (ع) است. چنانچه در زيارت حضرت در سرداب مقدس چنين آمده است: «سلام بر تو اي درگاه خدا كه هيچ كسي جز از آن به خدا نرسد، سلام بر تو اي راه خدا كه هر كس در غير آن راه پويد هلاك گردد... شهادت مي دهم كه تنها به ولايت تو تمام اعمال، پذيرفته و تمام افعال، پاك و رشد يافته مي شوند. به ولايت توست كه همه نيكي ها فزوني مي يابد و بدي ها محو و نابود مي گردد. پس هر كه در روز واپسين به همراه ولايت تو و با اعتراف به امامت تو محشور گردد، افكارش قبول و گفتارش تصديق و نيكي هايش مضاعف و بدي هايش محو و نابود مي گردد. و هر كه از قلمرو ولايت تو بيرون رود و نسبت به شناخت و معرفت تو جاهل باشد و غير تو را برگزيند، خداوند او را به رو به آتش بيفكند و از او هيچ عملي را نپذيرد و در روز قيامت بر او هيچ ارزش و مقداري نباشد. (محدث قمي، مفاتيح الجنان، زيارت امام زمان در سرداب سامرا)

نباشد بي تو عالم را صفايي        نه دين را بي تولايت بهايي

كند هر كس ز درگاهت گدايي        به حق حق رسد آخر بجايي

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

خدايا !!! اي خدا آخه چرا ؟! چرا ؟!

خدايا !!! اي خدا آخه چرا ؟! چرا ؟!
چرا آدما اينجوري شدن ؟! چرا نمي خوان هم ديگر و درك كنن ؟! چرا همه فقط به فكر خودشونن ؟ چرا همه فقط دنبال شادين ؟
چرا وقتي يكي غمگينه همه ازش فرار ميكنن ؟ چرا تنهاش ميذارن ؟ چرا ميذارن تو تنهايي خودش بميره ؟ بسوزه و نابود شه ؟
آخه چرا ؟
پس اون محيط گرم و صميمي چي شد ؟ اون آدماي مهربون اون پير زناي دوس داشتني كجان ؟
اون موقع ها اگه واسه يكي مشكلي پيش مي اومد همه دورشو ميگرفتن همه كمكش ميكردن اگه يكي ميمرد كل محل سياه پوش ميشد اما الان چي ؟؟؟ چرا الان وقتي يكي ميميره هيچكي نمي فهمه ؟
اون موقع مردم حتي اون دزدش حلال و حروم سرش ميشد ولي الان چي ؟ چرا بايد اينجوري شه ؟
چرا طرز فكرا انقدر پوچ و بي معني شده ؟ به خدا تو 100 نفر فقط 1 نفره . 1نفره كه ميدونه خدا كيه بشر چي كارس راز خلقت چيه ...
پس بقيه چي ؟ همه تو خواب غفلتن ؟؟ چرا پس بيدار نميشن ؟ چرا يكي بيدارشون نميكنه ؟
چرا دخترا انقدر خودشونو خوار و ذليل ميدونن كه حاضرن خودشون و براي يه پسر تا اين حد كوچيك كنن ؟
چرا راحت خودشون و به هيچ مي فروشن ؟
چرا پسرا تا اين حد به خودشون اجازه ميدن كه اين قدر راحت روح دخترا رو زير پاشون له كنن يا تو دستاشون انقدر فشارش بدن انقدر فشارش بدن تا بتركه و پودر شه ؟؟؟
چرا پسرا بايد به خودشون اجازه بدن كه به ما فقط به شكل يه شيء يا يه وسيله براي ارضا كردن نگاه كنن ؟ آخه به خدا ما دل داريم ما هم آدميم ما هم حق زندگي داريم !!! چرا خدايا چرا ؟ آدم و حوا كه اينجوري نبودن بودن؟
چرا عشق ديگه نيست ؟؟؟ چرا عشق بي دليل از بين رفته ؟؟؟
چرا فقط هورمون و شهوته كه فعاله ؟؟؟ پس قلب و احساسات كجان ؟؟؟
پس چرا من جواب اين همه سوال و پيدا نميكنم ؟؟؟
الان هر كي اينو بخونه ميگه : اينو باش افكارش واسه شونصد سال پيشه ! چه امله !!!
ولي نه !!! به خدا اينا حقيقته .
چرا نمي خواين قبول كنين ؟؟؟ چرا .... چرا .... چرا .....
 
از طرف یک دوست نامعلوم
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

از خدا خواستم...

از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

شگفتا!!!!د

شگفتا!!!!د
 وقتي که بود نمي ديدم , وقتي مي خواند نمي شنيدم , وقتي ديدم که نبود , وقتي شنيدم که نخواند , چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد تو تشنه آتش باشي و نه آب. و چشمه که خشکيد , چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودي خشک شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت  تو تشنه آب باشي و نه آتش و آنگاه عمری گداختن از غم نبودن. کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت
 و تو آموختي که آنچه دو روح خويشاوند را در زير اين آسمان و زمين بي درد ردمند ميسازد و نيازمند و بيتاب يکديگر, دوست داشتن است
و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من , اي که در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار , ديدم که تو تبعيدي اين زميني , و اکنون تو با مرگ رفته اي و من تنها به اين اميد دم مي زنم که با هر نفس گامي به تو نزديک تر مي شوم .... و اين زندگي من اس
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه

داستان عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن ، کافه ی کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
بیایید هر کدام از ما زنجیر عشقی بسازیم که تا بی نهایت ادامه داشته باشد

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

لحظه­هاي زندگي

لحظه­هاي زندگي
 
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
 
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
 
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
 
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
 
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
 
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
 
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
 
لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم)
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
 
اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
 
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
 
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

اولین دیدار

يادته اولين ديدار
اولين بوسه
يادته؟
اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم
به هم قول داديم مال هم باشيم
به هم دروغ نگيم
چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده
هر چند وقت يه بار ببينه
خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن
خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن
خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن
خوش به حال اونايي كه اول راه هستن
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم
اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت
ولي براي من مقدس بود
يه جور تجديد ميثاق بود
اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا
عاشقه
يه فضاي مشترك
يه فضاي كوچيك
تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟
تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟
كاش ميشد دائم تو رو ديد
به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم
به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم
تكيه گاه دله هم
به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها
رو توي دل هم ببينيم
قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم
تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم
به هم ديگه آرامش هديه كنيم
از خدا خواستيم
ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه
از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون
خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم و به هم گفتيم
خانه ام وقتی می آيی تمامش مال تو
هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو
صد دوبيتي ، صد غزل دارم و حتي يک بغل
شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو
بيکران بند اقيانوس اي آرام دل
اي پري خوب دريايي تمامش مال تو
عشق من عشق زميني نيست باور کن عزيز
عشقم اين عشق اهورايي تمامش مال تو
بازهم بيت بد پايان شعرم مال من
شعرهاي خوب بالايي تمامش مال تو
كاش مي دونستيم تا چه حد به قول يي كه به هم داديم پايبند بوديم
تقديم به همه ي عاشق ها
چكاوك شكسته
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

این چشمها قابل تو را ندارد

کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند

چشم
     آسمان را قاب می  کنم               
                به تو هدیه می دهم

                                 این چشمها قابل تو را ندارند !

 
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

سکوت

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟صدای سکوت

 دوست خوب من ! سلام

 
گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.
دیروزها که نه سنم قد می داد ، نه عقلم ، نه زورم، وقتی به کارگری می رفتم سیلی بسیار خوردم . ناسزا بسیار شنیدم. تا زور و زبان دست کسی می افتد سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن داده ام. هرگز دست بروی کسی دراز نکرده ام. زبان نیز.
وحالامی خواهم مثل همان دیروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد. یا روی کسی بلند شود.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.
آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است. آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی . که برای زیستن مردانه می خواهم.
 
هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
 
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.
 
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

آموخته ام که

آموخته ام  که

 
آموخته ام  که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام  که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام  که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام  که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام  که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي 
توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام  که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام  که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام  که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام  که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام  که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام  که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را 
تصاحب خواهد کرد

آموخته ام  که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته م

 آموخته ام  که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته

 آموخته ام  که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي 

 آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال
بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

آموخته ام  که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم
+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

به که باید دل داد ؟

به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
به گل اطلسی و یاس سفید
به کبوتر حرم
یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
یا به تکرار نگاه
یا صدای نفس چلچله ها
یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ
یا به یک کودک شیطان و شرور
یا به یک نغمه ی شاد؟
به که باید پیوست؟به یکی رود زلال
یا به یک رشته پیچیده کوه
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
یا به یک شعله ی مستانه ی شمع
یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید ؟

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

حريم امام زمان (ع) ويژه مؤمنان راستين

داستان راستان

حريم امام زمان (ع) ويژه مؤمنان راستين

علي بن ابراهيم بن مهزيار اهوازي كه از تشرف يافتگان به محضر نوراني امام زمان بوده است، مي گويد: وقتي به همراه آن جوان با وقار و خوش سيما به بالاي تپه طائف رسيديم، به من گفت: «چه مي بيني؟!» نظر افكندم و دشتي سرسبز و دلگشا ديدم. عرض كردم: «آقاي من، دشتي سرسبز و با طراوت پر از علف و گياه مي بينم. گفت: «آيا در بالاي اين سرزمين سرسبز چيزي مي بيني؟» گفتم: «آري بر بالاي بلندي خيمه اي مي بينم كه نور از داخل آن مي درخشد.» گفت: «اي پسر مهزيار! خوشا بحالت، روشن باد ديدگانت! آرزوي هر آرزومندي در همين جاست. اينك بدنبالم بيا!»

به دنبال او روان شدم تا به دامنه آن بلندي رسيديم. آنگاه گفت: «پايين بيا! اينجا هر سرسختي، نرم و متواضع و هر ستمگري فروتن و خاضع مي گردد.»

وقتي پايين آمدم گفت: «زمام شتر را رها كن!» گفتم: «به چه كسي بسپارم؟» گفت: « اينجا حرم حضرت قائم است، حرمي كه جز مؤمن و ولي خدا در آن داخل و خارج نمي شود.»

آري حريم قدسي امام زمان (ع) حريم مطهري است كه ويژه مؤمنان و مخلصان راستين است.

  

اي شادي من، غصه من، اي غم من!            اي زخم درون من و اي مرهم من!

بنما نظري به ذره اي بي مقدار                      تا بر سر آفاق رود پرچم من

امام خميني

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط MDD   | 

خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود ..

خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود ..
 
 
 و خدا هدیه ای فرستاد  ...
 برای من !
 هدیه ای که نمی دانم ارزشش را داشتم یا نه
 ولی به هر حال
 امروز در وجودم نمی گنجم !
 حس می کنم ...
 بالاخره آن روز رسید که :  «‌ صبا شراب صفا ریخت در پیاله گل »
 خدایا
 خاکستری بر آتش درونم نشسته و راهی را بر من بسته
 خدایا اراده ای کن تا  
 « صبا خاکسترم را از سر ره دورتر ریزد »
 بر من خرده مگیر که جز تو کسی را ندارم
 هیچ کس را
 حتی خودم را ... 
 
 
 گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !
 بیابانی برای فریاد کشیدن
 با تمام وجود ...
 همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو
 و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
 و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
 گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم
 برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
 و ماه  را  که به تو خیره شده
 ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان  ...  راه درازیست
 شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
 وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای !
+ نوشته شده در  85/04/04ساعت   توسط MDD   | 

گلبرگی از زندگی انسان ...

گلبرگی از زندگی انسان ...
   
این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست  
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست  
وقت هم که نیست  
من می مانم و کاغذ های بی خط  و ذهنی خط خطی  
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود  
 و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند
 و می گذاشت توی یخچال خاطرات
 کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... !
 
    
 گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
 همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !
 باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
 در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد  مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند
 خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند
و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
 انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند
و در کویر خشک خاطرات  فراموش شده ,
 برای همیشه مدفون شوند ,
 گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند
و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود
 و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند
 به سوی آسمان
 آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
 راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست
 ولی کاش می فهمیدیم که
 تنهایی ...  نمی شود .
 
     
 زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
 درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام
 و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم
در این بازی وقتی برنده ام که , خودم
 دستی که درون آن گل است را ,
 پیشکش کسی کنم که
 روبروی من , به انتظار , ایستاده است .
+ نوشته شده در  85/04/04ساعت   توسط MDD   | 

آلبرت انیشتین

 آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
+ نوشته شده در  85/04/04ساعت   توسط MDD   | 

عشق

عشق...    
 

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من
ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد
 
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي
ليلي هاي نزديك لحظه اي
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر
 
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و
مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم
 
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
 
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ،
 ليلي گفت : من
 
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود
 ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند .
 زمين خدا گرم شد
 
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
+ نوشته شده در  85/04/04ساعت   توسط MDD   | 

بگو با من

بگو با من
 
در این شب های دورادور و بی پایان
که تنهایم
به دنبال کسی هستم
که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید
و دستم را بگیرد
تا از این گرداب پر اندوه
بیرونم کشاند.
نه پای رفتنی دارم
نه روی ماندنی اینجا
به امید صدائی مانده ام
از سینه ای خاموش
که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را
به گوش این جهان
فریاد خواهد کرد.
نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن
درون حجم یک واژه نمی گنجد.
و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن
دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر
چراغ گرد سوز خانه من هم
به سردی می گراید
اه  اخر ای خداوند محبتها
بگو با من...
کدامین شب کسی از راه می آید
که چشمانش پناهی بر
نگاه بی سرو سامان من باشد
بگو با من خداوندا
+ نوشته شده در  85/04/01ساعت   توسط MDD   | 

وفا

وفا

 
آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
باغمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا
 
مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین
تا ابد پروانه ام کردی و رفتی  بی وفا
 
بین صدها دلبر خوشرو اگر تنها شدم
بین شان دردانه ام کردی و رفتی بی وفا
 
خانه ام تاریک بود و با عبوری بی صدا
شور در کاشانه ام کردی و رفتی  بی  وفا
 
رفتنت سنگین غمی باشد شکستی شانه ام
بار غم بر شانه ام کردی و رفتی بی وفا
+ نوشته شده در  85/04/01ساعت   توسط MDD   |