تبليغاتX
●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●

●•▪ عکسدونی _ کلیپدونی _ دوستیابی ▪•●

از من جدا گشته ای و نگاهم نمی کنی

از من جدا گشته ای و نگاهم نمی کنی                       چون درد در منی و رهایم نمی کنی
گم  گشته ام میان رویاهای تو                                 از این آوارگی  بگو جدایم نمی کنی
هر شب چو ابر می گریم                                        آخر چرا؟ چه شد که صدایم نمی کنی؟
من پرنده  مهاجر گم کرده وطنم                              به آسمان خویش تو رهنمودم نمی کنی
امشب با همه خستگی تو را فریاد می زنم                      اما باز تو نگاهم نمی کنی 
+ نوشته شده در  85/02/26ساعت   توسط MDD   | 

چه جالب...

وقتي يک دختر حرفي نميزند
   
 
ميليونها فکر در سرش مي گذرد
 
 
وقتي يک دختربحث نميکند
   
 
عميقا مشغول فکر کردن است
 
 
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند
   
 
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
 
 
وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم
   
 
يعني اصلا حال خوبي ندارد
 
 
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
   
 
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
 
 
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
   
 
آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
 
 
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
   
 
توجه تو را طلب مي کند
 
 
وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد
   
 
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
 
 
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
   
 
يعني واقعا دوستت دارد
 
 
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند
   
 
يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي
 
 
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
   
 
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست
 
   
 



 
وقتي يک  پسر حرفي نمي زند        
 
 
 
حرفي براي گفتن ندارد
 
 
وقتي يک پسر بحث نميکند
 
 
 
حال وحوصله بحث کردن ندارد
 
 
وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند
 
 
 
يعني  واقعا گيج شده است
 
 
وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم 
 
 
 
 يعني واقعا حالش خوبه  
 
 
وقتي يک پسر به تو خيره مي شود
 
 
 
دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني
 
 
وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره.
 
 
 
آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي
 
 
وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند
 
 
 
او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند
 
 
وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد
 
 
 
 بدون که براي همه "فوروارد" کرده
 
 
 وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم
 
 
 
دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]
 
 
وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند
 
 
 
تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
+ نوشته شده در  85/02/26ساعت   توسط MDD   | 

اگر عشق این است ، به عاشق نبودنم افتخار می کنم!!!

اگر عشق این است ، به عاشق نبودنم افتخار می کنم!!!
 
شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهادها از عشق شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم. هرچند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می گفتم :" اگر این اسارت ،عشق است ، من هیچ گاه خواهانِ عشق نیستم."
عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند. شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت :"عزیزم تو مالِ منی!!!!!!!".
چندین سال برایم اینگونه گذشت. در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم. تا این که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم.
از او پرسیدم: عشق چیست؟
گفت :  عشق نیرویی است که اگر بخواهی  در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی.
پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند؟
گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآید.
گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از معشوق را تحمل کنند!
اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروری برخود خرند
اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی.هرچند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است."*
سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .
گفتم: هرچند که پذیرش این نوع عشق سخت است، بااین حال من با تمامِ وجود آن را می پذیرم .
و او گفت: * "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای ِ من بیهوده است"*
 و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار خوشحالم .
در نهایت از تمامی آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاری کنم.
متشکرم ازتو دوستِ خوبی که این متن را می خوانی.
+ نوشته شده در  85/02/26ساعت   توسط MDD   | 

فصل بي پايان دل من
 
 
دلم هوای نوشتن کرده بود امروز

باد و بارانی بود اندرون دلم

و صدای چند کلاغ و جير جيرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خب ...
اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!

برای که بنويسم حالا ؟
 
 
 
 

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد

پر شدم از شوق برای نوشتن

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
 
 
 
 
سلام محبوب من ...

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی
 می شود

هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
 
 
 
 

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 
 
 

مثل آتش داغی و مثل آب شفاف

اگر تو نبودی تو معنی نداشت

تو تمام توی منی

اگر می بينی چشمم به در می ماند

نه اينکه يادم رفته تو هستی

که می دانم هستی در کنارم
 
 
 
منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود

و بگويد کسی نيايد .

معبود من ...

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم

مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی

گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
 
 
 
مطلوب من ...

سرم را گاهی بگير بين بازوانت

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام

من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی

تو بايد مرا بارور کنی

از تمام خواستن هايم

تو خيلی خوبی

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
 
 
مهربان من ...

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

چرا نشود

راستی يادت نرود

آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

((  چون می دانی

گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم

يک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))
 
 
 
 
تو چقدر مهربانی

مواظب خودت باش
نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
 
 

باز ساعت گذشته از نيمه

خواب می چسبد به آدم

خوابی با نفس های عميق ….
+ نوشته شده در  85/02/26ساعت   توسط MDD   | 

یاداون روزا

یاداون روزا
 
 یــاد اون روزا بـه خـیر
 
 روزای خــوب و قشنــگ
 
روزای عــاشــقیــمـــون
 
لــحـظـه هــای رنــگــارنـــگ
 
یـــاد اون چــشـــمــا بــه خـیر
 
چــشــمــای پـــاک و نـــجــیب
 
اونــــا کــــه هـیـچ چـیـزی رو
 
 بـه غـیر از، چـــشمام نمیدید 
 
یـــاد اون دســتـا بـه خــیــر
 
دســتـای نــرم و لـــطـیـف
 
چــــه نـــوازشـــها کـه اون
 
روی مـــو هــام مـــی کـشیـد
 
یـــاد اون روزا بــه خـــیر
 
یـــاد اون روزا بـــه خــیر
 
حــالــا کـــه سرنوشــتـمـون
 
ایـــن جـــوری شـــدن جـــدا
 
دل تـــو مـــیــخـواد بـــشـــه
 
بـــا کـــســی دیــــگــه آشـنا
 
تـــو داری خوشبخت مـیـشی
 
زیـــر ایـــن چـــرخ کـــبـود
 
اگــــه  غیراز ایــــن بـشـه
 
دیـــن تــو ، به من چه سود؟
 
نـــــکـــنــه یـــه روز دیـگه
 
بــــیــای فقـــط نـــگـام کـنـی
 
مــن از تــو چـشـمات بـخـونم
 
از رفــــتـــنـــت ، پــشیـمونی
 
اون وقـت خودت خوب میدونی
 
مــــن حــــلـــالــــت نــمـیـکنم
 
حــتـــی اگــــه داد بــــزنـــی
 
کـه مـیـخوای پــیـشـم بـمـونـی
+ نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط MDD   | 

فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای...

فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای

 
 كه دور دور رفته ای
 
 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم
 
 و اشكهاي خداحافظي را
 
 
 
 
 
براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير
 
 
 

 
 
هــــوا آفتـــــابي سـت

مرا زير چتــر خود ببر

فقط زير چتـــر تـو

باران مي بارد !
 
 
دست خالي به خانه خدا رفتم
خدا هم دستهاي خاليم را

با دستهاي تو پر كرد
 
کم کم وقت خداحافظی ار عشق تو رسیده
  هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
 بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
وقتی دلم  تنگ تو شد
غم تو  توشه ی راهمه
+ نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط MDD   | 

معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي

 
نقشه های طلایی
قول های بی حساب وکتاب
قرارهای یواشکی
ساعت های پر تب وتاب
 
 
خيال کردم نباشی دنیا به آخر ميرسه
اگه یه روز بری سفر عمره من هم سر میرسه
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسيدیم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
یادش بخیر اون روزها که خواب رنگی میدیدم
 
 
من بودم و توبودی و  هزار تا وعده و وعید
قصه ما به سر رسیده دنیا به آخر نرسيد
دل که پا بند تو بود از تو وعاشقی بريد
بازی دیگه تموم شد به آخر خط رسيديم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
 
+ نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط MDD   | 

به دل طوفاني من خدا نگاهي نداره

به دل طوفاني من خدا نگاهي نداره
 اين کشتي بي ناخدا راهي به جایی نداره
 تو آسمون شهر من فقط دل ابرها پره
 هيچ ابري بارون نميشه
غصه من رو ميخوره
 
 
 
 
 
عاشق بادم نميشم  آخه اون ام رفينیه
 
یاد نوازش هاش فقط رو صورت ام موندنيه
 
با هرکي هم قدم ميشم آخرراه جداييه
 
به هرکي دلبسته ميشم عاقبتم تنهاييه
 
 
 
 
 
عشق  پرنده ام ديگه تو قلب من جا نداره
 
خودش ميره پروازشب  تنهايي رو  برای من جا ميذاره
 
اگر به جاي چله چله هوای کوچ رو ميديدم
 
رفتنتو ميفهمیدم  کاش حرفهاتو می خريدم
 
 
 
 
 
پاکي چشم سار و آب هنوز تو خونم جاريه
 
خودش ديگه دریا شده ،اما زلالش باقيه
 
اگه به جای رودخونه صافي آب رو ميديدم
 
 رفتنت رو ميفهمیدم
 
کاش حرفاتو مي خريدم
 
کاش حرفاتو مي خريدم
 
 
 
 
عاشق شب بودم ولي !!حالا برام تاریکي
 
گفتن دردهای دلم حکايت از غريبيه
 
کاشکي  به جاي گفتانت، سکوتش رو مي فهميدم
 
صدای عاشقهاش  من ،تو دل شب نمي شنيدم
 
خيال ميکردم تو چشات، صحبت سرعشق منه
 
غافل از اينکه اون چشات، آينه چشم منه
 
 
 
 
 
کاشکي به جاي اون نگاه، عکس چشاي اون بودم
 
آخه! دلت جاي ديگه است، کاشکی به جای اون بودم
 
آخه! دلت جاي ديگه است، کاشکی به جای اون بودم
+ نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط MDD   | 

بياييم سبزی این الفبای تازه را به بغض قافیه های سربی تاخت نزنیم

 
 
من به یک هراس  همیشه
 
  طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام
 
  بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد
 
 
  و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته
 
 
  سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد
 
 
  من به آخرین سطر نانوشته هايم می اندیشم
 
  به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب می کند
 
 
هر چه از   الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی
 
 
  لابه لای این همه خطوط  مبهم و
 واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی
 
 
  با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم
 
 
 
 اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم
 
 
  وقتی تو عاقبت می
 روی و من دوباره در هيچ گم می شوم
 
 
  سرما از تلاقی گیج زمین و زمان خط  می خورد و این قصه
 
  دوباره از نو با سلام آشنای بهار تا به تا می شود
 
 
 
 
 
 
  هر چند ديگر حرف دل از قلم پیدا و پنهان واژه های آغاز فصل افتاده
 
  اما هنوز هم شعر شکوفه شعر دیگریست
 
  بياييم سبزی این الفبای تازه را به بغض قافیه های سربی تاخت نزنیم
 
+ نوشته شده در  85/02/23ساعت   توسط MDD   | 

به حق مهرو وفایی که میان من و توست ، که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم

 

ای مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن

و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.

آنروز که مهمان قلبم شدی

خوب به ياد دارم

روزي كه با خود گُفتم

كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد

روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت

 

روزي كه تورا شناختم

با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي

پس ديوانه وار عاشقش باش

اورا چون پروردگارت بپرست

عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش

 

يادم هست آن هگام كه عاشقت شدم

باخود پيمان بستم

كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد

نگاهي نكنم

 

پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را

وقف چشمان مهربان تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم

پشيمان نباشم

كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم

پشيمان نباشم

كه چرا عشقم را ابراز نكردم

عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد

بر حرفهاي عاشقانه ام

 

واينك نيز ، همچنان بر عهد خود

وفادارمو پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم

بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند

و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ...

عشقم را در سينه پنهان

و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد

تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد

 

 

و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت

نام تورا فرياد مي كنم

اميدوارانه نامت را مي خوانم

و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد

و گذر ثانيه ها

افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد

 

 

+ نوشته شده در  85/02/22ساعت   توسط MDD   | 

بیکرانه و شبی بارانی

بيكرانه

در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
 پايوش پاي خسته ام
 اين سقف كوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

 

شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم
 
+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط MDD   | 

به كه بايد دل بست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به كه بايد دل بست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط MDD   | 

سفر

 
 
 
 
 
سفر
 
 
من از آن لحظه  که بار سفري مي بستم
وعده اي بود و کلام سخني در گوشم
که بپرسم،بروم يا که ببينم!
چه کسي عاشق معناي شب فاخته بود؟
چه کسي با تو به دلدادگي عشق دلي باخته بود؟
سفر دور و درازي رفتم
و درين راه سخن هاي تو در گوشم بود!
گفته بودي که زشب هاي تو و ماه بپرسم که هنوز،
هست؟
آيا گذري هست به مهتاب و شب راز و نياز؟
گفته بودي که بپرسم،بروم يا که ببينم!
گذر مخملي زنجره در جوي روان، هست هنوز؟
گفته بودي لب آن رود،
در آن دهکده آواز زني غمگين است
بروم يا که ببينم!
گل زيباي وجودش زچه رو مي گريد؟
به چه ها مي نالد؟
و چرا دايره رنگ غزل هاي خدا غمگين است؟
گفته بودي که تورا در همه جا ياد کنم!
خاطرات دل غمگين تو را شاد کنم.
آخر اي دوست کجايي؟ که هنوز،
من به زندان دل سوخته اي در سفرام!
من از آن روز که از شاخه خشکيده
به پرواز کشيدم پر و بال،
اوج من در قفسي بود و بلنداي سر ام!
و در آن شب  که به مهماني باغي رفتم
دل به آلام نگاه گل ياسي بستم
که در اين ظلمت بي عاطفه مقهور نشد!
من در اين وادي بي پرده سفر هاي زيادي کردم
سال ها در سفر آبي رودي بودم
که به ساحل نرسيده خشکيد!
و از آن شب که به آرامگه ساحل دوري رفتم
شاهد عشق قشنگ دل ماهي بودم
و در آن ساحل مرگ
رجعتي با لب خشکيده به امواج نبود!
نه بر آن تشنه خشکيده گلو،
قطره آبي دادند
نه گلستان و سمن را به کسي بخشيدند!
من در اين وادي نفرين شده، بيهوده تقلا کردم
که بپرسم ،بروم يا که ببينم
ز چه رو عشق چنين بي معناست
يا چرا سفسطه در کار دل ما پيداست!؟
سال ها رفتم و رفتم که ببينم آيا
ميشود نان به فقيري بخشيد؟
با محبت غم و اندوه کسي را پرسيد؟
اشک چشمان کسي را بوسيد؟
مرحمي بر جگر سوخته شمعي شد،
يا چراغي افروخت؟
من از اين فاصله ها سخت پريشانحالم
باورام کن که نميدانم من.
من نميدانم از اين عشق چه ها ميگويند!
آسمان هنر عشق نميدانم چيست!
آخر اي دوست ،کسي با من دلسوخته همراه نشد!
 
راستي، چه کسي ميداند؟
که درين سبزه و راغ
زاغ ها رنگ سيه روزي خود را دارند!
 
اي دريغ از همه احوال
که هرگز نشد آن روز
 که معنا يابد،عشق يعني همه چيز!
+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط MDD   | 

از خدا خواستم ...

از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي
.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،

خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است
.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است
.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،

خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،

خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند
.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،

خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه
.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري
.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم !
+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط MDD   | 

هر که مرا دید تورا نفرین کرد

هر که مرا دید تورا نفرین کرد
 
 
ازتوباید می گذشتم
ولی افسوس نتونستم
توعروسک بودی ومن
آخرقصه دونستم
تووجودخالی تو
جزدروغ هیچی ندیدم
کاش میشد به این حقیقت
پیش ازاینها می رسیدم
سوختم و سوختم وساختم
هرچی داشتم به پات باختم
کاش تورو از روز اول
مثل امروزمی شناختم
آخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سراب
درسکوت خویش مردن
یه روزی یه روزگاری
حرف بین ما نگاه بود
عشق ونقاشی میکردیم
نقش ما خورشید وماه بود
بعدازاون واژه نوشتیم
جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم
معنی زندگی این بود.
 
 
ماگذشتیم وگذشت
  آنچه توکردی باما
توبمان با دگران
وای به حال دگران
+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط MDD   | 

تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه

تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه
راستی نگفتی نازنین؛دل شما به کی خوشه؟؟
دلم به بودنت خوشه؛دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من،دلم به چیدنت خوشه

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

 

+ نوشته شده در  85/02/19ساعت   توسط MDD   | 

زندگی یعنی؟

زندگی یعنی؟
زندگی یعنی مسیری رو به آب
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...
 
+ نوشته شده در  85/02/19ساعت   توسط MDD   | 

باز در چهره خاموش خيال

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخرآتش فکنددرجانت
+ نوشته شده در  85/02/19ساعت   توسط MDD   | 

باز هم يک انتظار!

باز هم يک انتظار!
امروز من ايستاده ام
باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سوداي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو، پر میزنم
يا که گاهی در خيالت میرسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
.....
با تمام خستگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
+ نوشته شده در  85/02/19ساعت   توسط MDD   | 

پسر بچه و سنت کوچ

پسربچه

اگر اين كودك شاعر شد
 آسمان امروز
خاطرش مي ماند
 قطره هاي زرين
گوشوار زن زيبا
دو قدم پيش از ظهر
اين بهاري كه به تدريج
مي دهيم از دست
 مي تواند كه به ما پس بدهد
 هنرش اين باشد 
 اگر اين كودك شاعر شد

سنت كوچ

آن قدر به اين سو نيامدي
 تا از سيلاب بهاره ي عمر تو
 رودخانه عريض تر شد
 بعد از ماه گرفتگي ، حتي
 از روشني شب هاي شعر
 ازوعده ي ديدار هم گريختي
 من مانده ام و تنگ غروب و چهره هاي بيگانه
 عشاق كه درسايه ي افراها يكديگر را مي بوسند
 در آن طرف رود تو كم رنگ شدي
 همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها
 و سنت كوچ
 در جان تو اوج مي گيرد
 اي كولي

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

در گروه ما عضو بشید با بیش از ۲۰۰۰ عضو

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه

 
 وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

در گروه ما عضو بشید با بیش از ۲۰۰۰ عضو

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

اوج حقارت

بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم
با شوق تو مي رفتم بي وسوسه مي آيم
يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود
من از تو چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ
من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس
اندوه شب سربي در با ور يک فانوس
در عشق تو فرسودم پايان قشنگي بود
مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود
اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد
محکوم عذابي تو در دايره ي تمديد
لايق تر از اين بودم عشق تو حماقت بود
يک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود
اين اوج حقارت بود
اين اوج حقارت بود

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

در گروه ما عضو بشید با بیش از ۲۰۰۰ عضو

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

گفتم که رفتن يه روز قاب دلم رو مي شکنه


گفتي که اين بخت تو بود ، تقدير تو شکستنه


هر وقت که بارون مي زنه تو رو کنارم مي بينم


حس مي کنم پيش مني ، هنوزم عاشق ترينم


گفتم به اون ، اون روز مياد ، غصه هامون تموم ميشه


گفتي اگه با هم باشيم لحظه هامون حروم ميشه


وقتي رفتي همه دنيا رو سرم ، انگاري خراب شد و دلم شکست


دل من زانوي غم بغل گرفت ، رفت و کز کرد گوشه اتاق نشست


از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد


هيچ کسي حتي يه دفعه هم غصه سازم نشد


رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون


دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

در گروه ما عضو بشید با بیش از ۲۰۰۰ عضو

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

برايت آسماني خواهم کشيد

برايت آسماني خواهم کشيد
       پر از ستاره هاي هميشه نوراني
                    تو در کنار من روي ابرها
                              من غرق آنهمه مهرباني
برايت ستاره اي ميچينم
        دور چشمانت طواف ميدهم
                   براي رضايت تو هم شده
                             تمام ستارگان را ميخرم
برايت رنگين کماني فرض ميکنم
             در افق بالاتر از خط خورشيد
                    دستهاي من رو به آسمان
                      و اشکهاي شوقي که ازديده خواهد چکيد
برايت يکدسته آرزو ميچينم
       با اشک و لبخند به توهديه ميدهم
                    من به تو قول ميدهم عزيزم
                             که امشب تو را به مهماني نور ميبرم
برايت از آرزوهايم حرف ميزنم
        تو به خواب چشم من هميشه روشني
                        ميدانم يکروز در اوج نااميديها
                                 تو همان آروزي شايد محال مني
برايت در گوشه کوچک قلبم
       خانه اي پر ازعشق خواهم ساخت
                  آنروز بيشتر از هميشه و امروز
                                عاشقانه دل به تو خواهم باخت
برايت پري وار اسير زمين ميشوم
                 من به عشق تو اينجا اسيرم
                           ميدانم تا آنروز که دور نيست
                              پري وار با بوسه اي عاشقانه ميميرم

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

در گروه ما عضو بشید با بیش از ۲۰۰۰ عضو

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

تواین دنیای بی مهر عاشق ترینم

تنها ترینم 
تواین دنیای بی مهر
عاشق ترینم
تواین دنیای سنگی
بامن می موندی
منم عاشق می موندم
بامن می خوندی
می خوندم ازیه رنگی
با یک ترانه تو قلبت
می نشستم
دیوار بی هم خونگی رو
می شکستم
چرا تنهام گذاشتی
بی تو هیچ بی تو سردم
چرا بامن نموندی
که بی پایان دردم
بیا از نو بسازیم
دلا روعاشقونه
بیا با هم بمونیم
تودنیا بی بهونه
 
 
 
در گروه ما عضو بشید با بیش از ۲۰۰۰ نفر عضو
+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت...

روز اول
 به تو گفتم
 نازنینم
 قلب من رمق نداره
واسه موندن
ازباقی ی عمرم به توگفتم
بهترینم
که توهم یه وقت نمیری توی غربت
حتی از دل صبورم
به تو گفتم
که چه آفتی به من زد این زمونه
از غم وغریبی دل
به توگفتم
که دلم تنها نمونه
بی بهونه
زخم کهنه وقدیمی
حالا مونده  توی قلبم
روی آئینه می نویسم
از جدایی ها شکستم...
حالا ازتو می نویسم
که دیگه فرقی نداره
چه توباشی ونباشی
زندگیم ادامه داره
ازکجا باید شروع کرد
تاکجا باید سفر کرد
که دیگه نمونه زخمی
واسه هیچ عاشق ولگرد
.......................................
زندگیم بر خلاف آرزوهایم گذشت ...

 

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

People see God every day; they just don't recognize Him.

مردم هر روز خدا را مي بينند، فقط او را تشخيص نمي دهند

Let God love others through you, and let God love you through others.

بگذار خداوند ديگران را به وسيله تو دوست بدارد و تو را به وسيله ديگران

God understands our prayers even when we can't find the words to say them.

خدا دعاي ما را مي فهمد، حتي وقتي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کنيم

When you're self-esteem is low think about being created in the image of God.

هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش يافت
فکر کنيد که خداوند شما را به صورت خودش آفريده است

We may have different holidays and different prayers, but we have the EXACT SAME God which means we are more the same than we are different.

ممکن است ما تعطيلات و دعاهاي متفاوت داشته باشيم
اما همگي دقيقا يک خداي واحد داريم

اين نشان مي دهد که شباهت هاي ما بيشتر از تفاوت هاي مان است

 

Every evening I turn my worries over to God.
He's going to be up all night anyway.

هر شب نگراني هايم را به خدا وا مي گذارم
او به هر حال تمام شب بيدار است

 

God is a circle whose center is everywhere and whose circumference is nowhere.

خداوند دايره ايست که مرکزش همه جاست، و محيطش هيچ کجا نيست

God gives the nuts but he does not crack them.

خدا گردو را مي دهد، اما آن را براي مان نمي شکند

Rebellion to tyrants is obedience to God.

سرپيچي از فرمان ظالم، اطاعت از امر خداست

God has never given us a dream without also including the power to achieve that dream.

خداوند هرگز به ما رويايي نمي دهد که توان تحقق بخشيدن به آن را نداشته باشيم

God has given us two hands-one to receive with and the other to give with.

We are not cisterns made for hoarding; we are channels made for sharing.

خداوند به ما دو دست داده است، يکي براي گرفتن  و ديگري  براي دادن
ما مخزن هايي نيستيم که براي ذخيره چيزها ساخته باشند،

ما کانال هايي هستيم براي تقسيم چيزها

If God gave you everything you asked for,
where would you put it?

اگر خداوند همه چيزهايي را که  مي خواهي به تو مي داد آنها را کجا جا مي دادي؟

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

در گروه بیش از ۲۰۰۰ نفری ما عضو بشید

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت   توسط MDD   | 

دوستان برای عضویت در ...

دوستان برای عضویت در گروه بزرگ ما به این لینک مراجعه کنید.

عضویت شما در گروه ما باعث افتخار ماست

ایمیلهای جالب تفریح - سرگرمی -جک- مطالب عاشقانه-عکسهای زیبا-و خلاصه هر چی بخوای اینجا

میبینی

در گروه بیا-تو BIYA-TOO

http://groups.yahoo.com/group/BIYA-TOO/join

+ نوشته شده در  85/02/16ساعت   توسط MDD   | 

از عشق حرف نزن

چرا از عشق حرف می زنی ؟ منظورت چیه میگی کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشه ؟ تو که اسیری ، تو که  رها  نشدی ، تو که باورت نمی شه بشه پرواز کرد .. بشه غرق شد .. تو آسمون عشق ِ یکی .. تو دریای عشق ِ یه نفر . چرا حرف از عشق می زنی ؟ آره با تو ام .. با خودت . با تو که از بوسه  طفره رفتی .. با تو ام ؛ تو حق نداری از عین و شین و قاف کلمه بسازی و به زبون بیاری . من تو رو از این محروم می دونم . بهت اجازه نمی دم از این کلمه جایی استفاده کنی . تو اسیری .. تو می ترسی با خاطرات تلخ بچه گیت خداحافظی کنی . تو نمی خوای دوس داشته باشی کسی رو .. تو نمی خوای کسی دوس داشته باشه تو رو . پس چه جوری میگی عشق یعنی فلان .. عشق یعنی بهمان ..؟ تو با عشق و معنیش کاری نداشته باش . اسم خودتم نذار رها ! تو بدجوری گیر کردی . اون جور که از پناهِ قفس نمی خوای رها بشی .. باور نمی کنی .. محکومی که بمونی توش . زل زدی تو چشام و گفتی ازت نفرت دارم چون اینجوری بزرگم کردن !؟ خوب پس سهم خودت توی ساختن و بنا کردن خودت چی شده؟ اون رو کی خورده ؟ اون سر جاشه .. تو نمی بینیش .. نبین ؛ خودتو اذیت نکن . از عشق حرف نزن

 

از یه پسر 

+ نوشته شده در  85/02/16ساعت   توسط MDD   | 

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

+ نوشته شده در  85/02/14ساعت   توسط MDD   | 

گنجشک عاشق

 

پسر: دوست دارم
پسر: چه قدر تو خوبی ! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .
پسر: می خوامت برای همیشه
 
دختر یه نیم نگاه
 
پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟
 
دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل قلب یه گنجشک که توی دستهای یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده.
پسر قهقه می زنه.
حالا دو تایی با هم می خندند. وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق.
 
دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.
پسر: آره به خــدا!
 
دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می کنه . دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه.
 
دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه می شه که نیامو تو رو نبینم.
 
چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.
 
دختر منتظره.
 
دختر: چرا دیر کرده همیشه که زود میومد . وای خدااااا کاشکی زود تر بیاد.
 
پسر سرشو میاره نزدیک سر دختر
 
پسر: سلام گلم
 
دختر بر می گرده...
 
دختر: سلام
دختر: چرا دیر کردی دل نگرونت شدم مگه تو نمی دونی قلب من خیلی نازک زود می شکنه.
پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ببخشید عزیزم  کارم طول کشید.
دختر: اشکال نداره عزیزم.
 
حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم دیگه چشم تو چشم هم دیگه .
توی یه روز قشنگ بهاری که نسیم بهار صورت آدم رو نوازش می ده....
 
پسر:اوم م م ،  من یه دروغ به تو گفتم.
دختر:چی؟
پسر: منو ببخش. نباید به ت دروغ می گفتم از روز اول باید راستش رو می گفتم.
دختر: مگه چی گفتی؟
پسر: من...
 
دختر گوش می ده. هیچ چی نمی گه. قطره های اشک صورتشو می پوشونه اون قدر که جز اشکای خودش دیگه هیچ چی رو نمی بینه.

با دستاش صورتشو پاک می کنه اما نمی تونه نمی تونـــــــــه جلوی گریه شو بگیره.

 
پسر: اگه بخوای می تونیم فقط مثل دو تا دوست صمیمی باشیم....
دختر:من دوست دارم . من تو رو می خوام برای همیشه . من دوست صمیمی نمی خوام.
        چرا با من این کارو کردی؟ چرا از اول نگفتی ؟
 
پسر هیچ چی نمی گه
تنها حرفش اینه که ...
 
پسر: یه حس خوبی نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...
       باید به ت می گفتم.
دختر: حالا این حرفا یعنی چی ؟ یعنی می خوای من برم ؟
پسر: سکوت
دختر: باشه . هر طور تو بخوای . من حرفی ندارم. نمی خوام باعث رنجش ت بشم.
         خداحافظ ، هر جا که هستی شاد باشی و سلامت.
 
حالا دختر تنهایه ، حال و روزش بد جوری خرابه.
داره سعی می کنه با خودش و عشقش کنار بیاد اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه.
 
دختر: اون که می دونست من و اون مال هم دیگه نیستیم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
         چرا دلمو با خودش برد و دیگه پس نداد.
         آره، می دونم که اون حق داره که برای زندگیش آزادانه تصمیم بگیره و من حق ندارم باعث
         رنجش اون بشم  چون اون خیلی خوبه .
         ولی کاشکی می دونست که چه قدر دوستش دارم.
 
 
آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره.
کاش پسر می دونست که شکستن دل یه گنجشک گناه داره !!!
 
 
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
 
+ نوشته شده در  85/02/14ساعت   توسط MDD   | 

"از من بهتر هم هست؟"

"از من بهتر هم هست؟"
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند
 و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود .
 در کوچه پس کوچه های  تَوَهُمِ  زندگی از دکان هایی عبور کردم  کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود
 و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه .
 ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد .
 در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم
 بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان !
 پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
+ نوشته شده در  85/02/14ساعت   توسط MDD   | 

تو بگو چگونه باور كنم ؟!

 
 
از هر كه پرسيدم ،
گفت فراموشش كن .
                                                  اما چگونه ؟
هيچكس نگفت .
يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن .
اما چگونه به او فكر نكنم ،
در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است .
ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن .
اما چگونه نگاهش نكنم ،
در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست .
ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير .
اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ،
درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست .
 
تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد .
هر روز خاطره اش
تازه تر است از ديروز
و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ،
همان نگاه اول روز .
چگونه مي توانم فراموشش كنم
    در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان
                         بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا
                                           و بر برگ برگِ سبزِ سرو
نامش را نوشته ام .
و از صداي چكاوك ،
              و از صداي بلبل ،
                    و از سكوت قاصدك ،
تنها صداي سلام او را مي شناسم .
در هر آينه اي ،
و بر هر ديواري ،
قابي از نگاهش نصب كرده ام .
حال از خود تو مي پرسم :
    چگونه فراموشت كنم ؟!
              چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟!
      چگونه ديگر نامت را نياورم ؟!
       چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟!
                      چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟!
وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟!
اي كاش پاسخم مي دادي .
اي كاش فقط براي يك لحظه
سكوت را مي شكستي .
از تو مي پرسم :
چگونه به آسمان نگاه كنم ،
و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟!
چگونه چشمه آب را بنگرم ،
و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟!
چگونه به كوه نگاهي اندازم ،
و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟!
چگونه از كنار نسيم بگذرم ،
و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟!
چگونه موجهاي دريا را ببينم ،
و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟!
چگونه ؟!
بگو چگونه مي توانم
                    با تمام آنچه دارم ،
                هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،
                                 وداع كنم و فرض كنم
از ابتدا هيچ نداشته ام ؟!
چگونه باور كنم حرفهاي شقايق
                همه دروغ بوده است ؟!
   و تمام حرفهاي قاصدك ،
                               و اميد گنجشك،
و تمام خاطرات پرستو .
چگونه باور كنم
تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟!
چگونه باور كنم
زندگي به همين سادگي
مسير جاده تو را از من جداكرد ؟!
چگونه باور كنم
                    آن بيابان
كه جز برهوت تنهايي نيست
خيلي وقت است آغاز گشته است ؟!
چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟!
چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را
                   براي همگان
                                  تنها در زندگي من
به نمايش گذاشت ؟!
چگونه باور كنم
ماه از سرزمين من گريخت ،
بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟!
تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!


+ نوشته شده در  85/02/14ساعت   توسط MDD   | 

گوگوش

Kojasho didi ?
Taze koli maile bahale dige ham darim
Amoozeshi , HollyWood , BollyWood , Fashion ,
Ax , Maghale , Khabar , Sher va va va...
Har chi ke bekhai
Montaha na inja !!!! Bayad dar group BIYA-TOO
ozv beshid ta betoonid in hame mail bahal daryaft
konid
Inam link ozvyat
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  85/02/14ساعت   توسط MDD   | 

عکسهای زیبا

+ نوشته شده در  85/02/14ساعت   توسط MDD   | 

دلم تنگ است

 
دلم تنگ است ، به خاطرات میروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن. دلم تنگ است به خاطرات میروم به دقایقی که با تو سپری کردم ،به هر ثانیه اش سرک میکشم.دلم تنگ است به خاطرات میروم به مسیری که با تو  پیمودم به تمامیه رد پایت .هنوز دلم تنگ است ولی این بار در خاطرات هم باز   به لحظه جدایی از تو میرسم و این لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود. دلم تنگ است
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

یک شبی ای دوست

 
یك شبي اي دوست با ما تو بيا تا كنج دير
تا كه يك شب عالَم والا كني تنها تو سير
هر چه آنجا بود و ديدي رازي از اين عالَم است
هرچه را پنهان شنيدي گو خدايت عالِم است
پير ميخانه گرت صهبا همي بر دست داد
سركش و خالي كن از سر اين همه مستيّ و باد
او همه هستيِّ ما را صاحب و مالِك بُوَد
ادعاي اين وآن هم مانع سالك بُوَد
سر به زير گوش بر فرمان پير دير باش
تا شنيدي امر او حرْكَت كن و چون طير باش
امر او را كن اجابت خير تو در آن شده
سختي و محنت به چشم و خيرها پنهان شده
گر دو روزي اين چنين حرمت نگه تو داشتي
در دل پير مغان مهر و وفايت كاشتي
صحبت ايزد نصيب توست اي فرّخ لَقا
از فنا گشتي جدا هرآنچه بيني تو بقا
در مقام عاشقي گردي مقرّب اي صَنم
كو كجا يك عاشقي تا حرف ها با او زنم
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

به من قول بده

 
 
به من قول بده که می توانی:
با خودت مهربان باشی.
یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری.
شاد و خوشحال باشی.
سه ارزو داشته باشی.
موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی.
به اینه نگاه کنی و ببینی که زیبا هستی.
قوی و محکم باشی.
روح روانت را پرورش دهی.
به دنبال وحی و الهام باشی.
به یک موزیک زیبا گوش کنی.
این واقعیت را درک کنی که بعضی مواقع رویا ها به واقعیت می پیوندند.
باور داشته باشی که فرشته ای داری که از تو محافظت می کند.
درخشش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی.
بخندی و درصدد خنداندن دیگران باشی.
همواره امیدوار باشی.
هر انچه را دوست داری با تمام وجودت دوستش داشته باشی.
و مهم تر از همه این که:به من قول بدهی ان طور باشی
که دوست داری من برای تو باشم.
 
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

زمانی فرا میرسد

 
 
زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست..............................

عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است.................................................love is a sacred art ..to be in love is to be in a holy relationship...............................
 
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

روزی که آمديم

روزی که آمديم
اين چنين نبوده ايم
اشاره هاي لعنت زمين به ما نبود
حجم باد در غرور دست هاي ما
تيرگی نداشت.
صدای پای مان
برای کوچه ها
آشنا
ولی پرنده ها
با حضورمان غريبه اند
به باختی نشسته ايم
که فصلِ کوچ فرصتی نداشتيم.
ما بهشت را نديده
زود با جهنم آشنا شديم
سوختيم و هيچ کس نديد
قصه ی سيب های سرخ را
قصه ی زوالِ ما عجيب نيست ! ! !
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

دوست من باش

 
دوست من باش
 
بیا و دوست من باش
چه زیباست اگر دوست من باشی
هر زنی گاهی محتاج دست دوست است
محتاج سخنی خوش
محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است
اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست
دوست من
چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی
چرا به آنچه زنان را خشنود می سازدنمی اندیشی
دوست من باش
دوست من باش
بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم
وبا هم کتاب شعری بخوانیم 
و من همچون زنی خوشبخت میشوم که تو را بشنوم
 
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره منی
چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی
و عقلم را نمی بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
چرا فقط به دستبند طلایم نگاه میکنی
چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است
دوست من باش
دوست من باش
من نمیخواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه من نمیخواهم که برایم قایقی بخری
و کاخ ها را هدیه ام کنی
من نمیخواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی
و کلید های ماه را به من ببخشی
نه،   این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد  
خواسته ها و سرگرمیهایم کوچک اند
دلم میخواهد ساعتها
با تو در زیر موسیقی بارن راه بروم
دلم میخواهد
وقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
صدای تو را بشنوم
دوست ممن باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دلخسته ام از دوره ای که
زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
مرا که می بینی حرف بزن
چرا مرد شرقی
وقتی زنی را می بیند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی
وجوجه کبوتر می بیند
چرا از درخت قامت زن
سیب می چیند و به خواب می رود
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

بنام حضرت عشق

 
 
 
من از دیاری سبز می آیم   با کوله باری مملو از لبخند
 
با سینه ای لبریز از ایمان    با دستهایی عاشق پیونـد
 
من ریشه در دلدادگی دارم  من وارث گنجی پر از دردم
 
من از دیار سبز احساسم    گلبوته های عشق آوردم
 
ره توشه ام امید دیدار است   پاکی دریا ره آوردم
 
آیینه یکرنگی مهرم  با مردمان همراز و همدردم
 
ندا
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

" لافونتن"

هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند،بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت   توسط MDD   | 

سلام

سلام به همه عاشقای دنیا و مخصوصا اون دوستمون که توی قسمت نطرات گفته بودن این چیزاز چرت و پرت چیه که گذاشتی توی وبلاگت و گفتن که اگه دوباره از این چیزا بذارم توی وبلاگ این وبلاگ رو هک میکنه به این دوستمون بگم همه سعی وتلاشش رو بکنه و این رو بدونه من توی یه وبلاگ دیگم آموزش هک کردن رو گذاشتم اونم به بهترین نحو و حتما میدنم چطور باید با اون مقابله کنم و اینو بگم که این دوستمون اگه جرات داشت ایمیلشون رو میذاشتم یا یه چیزیکه من بتونم باهاشون تماس بگیرم

فقط خواستم بگم اگه هر کاری از دستشون بر میاد انجام بدن در ضمن فکر نکنم بلاگفا اینقدر سرویس امنیتیش اینطور باشه که شما بتونی هکش کنی

راستی اینم وبلاگ آموزش هک من خیلی وقته آپش نکردم www.tejarat-iran.blogfa.com

دوست عزیز خیلی دوست داری اینکاره بشی؟ فک میکنم همیشه توی رویا به سر میبری

+ نوشته شده در  85/02/11ساعت   توسط MDD   | 

بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند !

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق .
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق  همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند !
+ نوشته شده در  85/02/10ساعت   توسط MDD   | 

قاصدک

قاصدك

اي قاصدك ،‌خبر ببر
از من براي يار من ، خبر ببر
برو به پيش يارم
بگو دارم مي‌بارم
بگو دلم شكسته‌
پرو بالم شكسته
بگو كه اي بهارم
ببار كه من خزانم
خزان بي‌برگ و بَر
مثل يك مرغ بي‌پَر
برو به يارم بگو
بدون هيچ گفتگو
بگو كه من خسته‌ام
پر و بالم بسته‌ام
بگو كه من غريبم
در شهر خود غريبم
ديگر كسي ندارم
يار و همدم ندارم
كجايي مهربونم
يارم ،‌اي نازنينم
زبس به سر ، به سينه
زدم ،‌خدا مي‌دونه
ديگه نمونده قدرت
حتي ذره‌اي جرئت
خدا خودش مي‌دونه
كه من شدم ديوونه
ديوونه عشق تو
جدا ز هر كه ، غير تو
اي قاصدك ، بگو به يار خوبم
بگو كه اي قشنگم ، دارم برات مي‌ميرم
نگام مونده به جاده
قدم بذار تو جاده
بيا كه من خسته‌ام
بيا كه پر بسته‌ام
بيا خستگي‌مو بگير
زنجير از پرهام بگير
بيا بريم به جنگل
ميون دشت مخمل
همون دشتاي زيبا
مي‌گفتي بريم اونجا، بيا
حالا ديگه وقتشه
آره ، ديگه وقتشه
نوبت ماست سحرشيم
پاشيم به شب ظفر شيم
بيا بريم به دريا
به كوه و دشت و صحرا
با هم باشيم هميشه
براي هم هميشه
بگو كه من دوسش دارم هنوزم
تا همون لحظه قشنگ منتظرش مي‌مونم
ديگه برو از اينجا
بيشتر نمون تو اينجا
برو به پيش يارم
بگو كه من خزانم
بگو فداي چشمات
+ نوشته شده در  85/02/10ساعت   توسط MDD   | 

تو را من دوست میدارم

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت

دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

 
 
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم
+ نوشته شده در  85/02/07ساعت   توسط MDD   | 

باغبان من باش

 

چه نرم و لطيف ميرويد

در جهان انديشه ام

تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند

 در نوازش باد ،گيسوانت.

گونه هايت ژرفاي آسماني است

که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.

و چه زلال

چشمه هايي که تو را جوشيد

و  پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.

 

نرم و لطيف مي آيي

سبز و خرامان

و چه آهسته بر مي فرازي

رويش قامت ام را

بر جنگل سبز ديدگانت.

 

با غبان من باش!

من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

رويشي بي دغدغه

بر سنگ بوته هاي عقيق

و گلوگاه فرياد يک غرور

بر آواز هاي مغموم حنجره ات .

بر آستان مخمل ديدگانت

مرا فرياد کن

و بر شمعداني گل هايت

مرا برويان

و باغبان من باش .

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت   توسط MDD   | 

پس تو کجای این روز و شبی ؟

 
تنها ترین مرد زمین
پس تو کجای این روز و شبی ؟
 شهر تو کجای اين زمين بود
 اين همه دور ؟
 تمام مردم ايستگاه می شناسندم
 بس که من هر روز شاخه گلی به دست
 به دنبال مهربانی تو
 هی طول قطار را رفتم و آمدم
 بس که من هی نام تو به لب،
 گوشه و کنار
 سراغ نشانی کوچکی از تو بودم
 پس تو کی از اين سفر می آيی؟
+ نوشته شده در  85/02/07ساعت   توسط MDD   | 

ديروز چه شوقی داشتم

ديروز چه شوقی داشتم
برای آنچه امروز در دستان من است !!!
و اينک لبريز انتظارم
برای  فردايی  که نمی‌دانم ...
 

 

 

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت   توسط MDD   | 

مطالب قدیمی‌تر